#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_128
-آها الان این سوغاتیا رشوه بود؟
آلما با شانه اش کمی به شانه ای او زد و او را هل داد و گفت:
-مسخره، خب بگو چی شد بلاخره؟ نظرت در مورد فرشته چیه؟
کیان سوغاتی ها را کنار نهاد و گفت:
-فعلا که خوبه، دختر خوب و شیطونیه و البته پاک.ه*ر*ز نیست مثله خیلی از دخترای این دوره و زمونه.پاک و من عاشق این پاکیشم.
آلما دقیق به کیان نگاه کرد و گفت:احساست بهش چیه؟
کیان بلند شد.روبروی آلما ایستاد و گفت:
-به نظر زود می رسه،خیلی زود اما حس می کنم عاشقش شدم.
زود بود اما تب تند عشق مگر وقت ها را حساب و کتاب می کرد تا عشق را زمانبدی شده تقدیم کند؟!
-از احساست می دونه؟
-هنوز نه.نگفتم تا وقتی تصممم قطعی نشده.
-کی قراره قطعی بشه؟ تو که عاشقش شدی.
صورت کیان پر از شادی شد.لبخند جان گرفت روی چهره ی جذابش و گفت:
-همین امروز فردا می خوام ازش خواستگاری کنم اگه مثبت باشه بابا اینا رو تو جریان بزارم.
آلما با خوشحالی بلند شد گونه ی کیان را ب*و*سید و گفت:
-خیلی برلت خوشحالم داداشی.ایشالا خوشبخت بشی.
کیان ب*غ*لش کرد و گفت:البته که خوشبخت میشم.
صدای در آنها را از هم جدا کرد.کیان در را باز کرد.زری سینی را جلوی کیان گرفت و گفت:
-بفرمایین!
کیان تشکر کرد.سینی را گرفت و داخل شد.آن را جلوی آلما نهاد که آلما سینی را گرفت و همانطور که روی زمین می نشست سینی را روی زمین نهاد و گفت:
-بیا بشین.من صبحونه نخوردم.
کیان روبرویش روی زمین نشست و گفت:تو چه خبر؟ سفر خوش گذشت؟
آلما زهرخندی زد و گفت:جای شما سبز.
-خب تعریف کن ببینم چی پیش اومده؟....
آلما جرعه ایی از شربتش را به همراه تکه ایی بسکویت نوشید و گفت:چند روز خونه ی عمه شهین بودیم.دو سه روزم رفتیم شمال با دوستم...
کیان متعجب پرسید:کدوم دوستت؟!
-دایانا، تو نمی شناسیش.یکی از دوست های ارومیه اس...یه شبم تهران خونه ی دوست نکیسا بودیم.
اسم نکیسا اخم های کیان را درهم کشید و گفت:تو سفر باهات خوب بود؟ اذیتت نکرد؟
چه اصراری بود که همه متقاعد شوند که نکیسا آزاری به او نرسانده!
لبخند زد و گفت:نه، فقط عاشق شد.
کیان با چشمانی گرد شده گفنت:چی؟! عاشق کی؟! همون دوستت دایانا؟!
آلما به قهقه خندید و گفت:نه بابا، دایانا خودش گرفتار مثلث عشقیشه.....
-پس چی؟ روشن حرفتو بزن.
آلما خندید و با اعتماد به نفس گفت:عاشق من!
حیرت کیان بیشتر شد.ذهنش پرواز کرد به تمام دقایق گذشته، به تمام حرفهای نکیسا و کارهایش. متوجه شده بود نکیسا همان مرد مغرور و عب*و*س قبل نیست
نسبت به آلما سخت گیرتر و کنجکاوتر شده بود.بی تفاوتی را کنار نهاده بود.گاهی از آلما می پرسید.خصوصا وقتی تمام عید آلما اصفهان بود نگرانی و دلتنگی
را در چشمانش خوانده بود.اما باور نداشت مردی را که سنگ می زد بر پیکر عشق و نهی می کرد هر چه مربوط بود به آن!
romangram.com | @romangram_com