#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_127
کیان با سرخوشی گفت:چیه حسودیت میشه از بس زشتی کسی نگاتم نمی کنه دیگه چه رسد به فرشته ی کسی بودن؟
آلما با حرص گفت:فقط محض اطلاعت میگم برو خواستگارای منو یه سرشماری کن تا حالیت بشه پسره ی زشت.
-اوه حالا چه بهت برمی خوره...رسیدین خونه؟
-آره تازه رسیدیم. حالام خسته می خوام بخوابم.
-آها داری محترمانمه میگی مزاحمم؟
آلما خندید و گفت:خوش میاد آی کیوت به خودم رفته زود میگیری.
کیان ادای خنده را دآورد و گفت:بانمک، فردا میام ببینمت.دلم برات تنگ شده.
آلما لبخند کمرنگی زد و گفت:منم دلتنگتم، بیا خیلی حرفا باهات دارم.
-ای به چشم اومدم.
-باشه ساعت9 منتظرتم.منو نکاریا.
-مگه درختی؟ نه خیالت راحت میام.
-باشه داداش.کاری نداری من برم بخوابم؟
-نه فقط خواب اون گوزیلای کناریتو ببینی تا صبح خوابت نبره.
آلما خندید و گفت:خوشگلتر از توئه.
-اوه تو هنوز ازش طرفداری می کنی؟ چه رویی داری دختر.
آلما لبخند زد و گفت:برو دیگه،شب بخیر.
-شب تو هم بخیر.
تماس که قطع شد.لبخند روی لبهای آلما ماند تا وقتی که خود را به خواب سپرد
********************
کیان گرم دست آلما را فشرد.کمی به او نزدیک شد پیشانیش را ب*و*سید و گفت:
-دیوونه دلم بران یه ذره شده بود.
چقدر این ب*و*سه ی برادرانه خواستنی بود که گرمیش زیر پوستش ذق ذق می کرد!
آلما دستش را کشید و گفت:بیا بریم اتاقم سوغاتیاتو بدمو و حرف بزنیم.
کیان به طرفش کشیده شد که آلما فریاد کشید:
-زری جون برای منو کیان شربت و بسکویت بیار.
کیان با خنده گفت:اوه دختر هنجرتو پاره کردی.
آلما سرخوشانه خندید.در اتاقش را که باز کرد محترمانه خود را کمی کنار کشید و گفت:
-بفرمایین آقا!
کیان با تعجب همانطور که داخل می شد گفت:
-میگم چقد این سفر بهت ساخته.مودب شدی.
آلما داخل شد.در را پشت سرش بست و گفت:
-مودب بودم آقا،خبر نداشتی..هی مگه به اخبار گوشم میدی؟
-بیا سوغاتیارو بده نمکدون.
آلما چند بسته ی مخصوص که برای کیان کنار نهاده بود را از روی میز مطالعه اش برداشت و به دست کیان داد و گفت:
-هر چی که فکر می کردم ممکنه دوس داشته باشی خریدم.
-قربون این آبجی گل خودم برم که اینقد دوسم داره.
آلما شکلکی درآورد و کنارش نشست و گفت:
-خب چه خبر؟
romangram.com | @romangram_com