#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_131

آلما که سکوت سیما را دید کمی به عقب برگشت و گفت:چرا ساکتی سیما؟



سیما لبخندی غمناک زد و گفت:هیچی عزیزم.



نکیسا پرسید:برم بهمنی؟



آلما سرش را تکان داد و گفت:آره، بزار یه زنگ بزنم فرشته اینا که آماده باشن معطل نشیم.



همان موقع گوشیش را برداشت و به فرشته اطلاع داد تا 5 دقیقه ی دیگر جلوی در باشند.تماس که قطع شد نکیسا پرسید:



-بیتا هم میاد؟



آلما با لبخند گفت:آره دوست زبون درازم با شوهرش میاد.



نکیسا هم لبخند زد و گفت:خدا به داد شوهرش برسه.



-روزبه پسر خوبیه، بیتا فقط وقتی به یه آدم مغرور و کله شقو لجبازو برمی خوره رفتارش اینه.



نکیسا از این که آلما با بحث بیتا اخلاق های خودش را یادآور شده بود اخمی تصنعی کرد و حواسش را به رانندگی داد....جلوی خانه ی شاپور که توقف کرد،



فرزانه و فرشته هم سوار شدند.نکیسا به سوی جفره حرکت کرد.فرزانه گفت:



-این دعوت به چه مناسبتیه؟



آلما از آینه چشمکی به فرشته زد و گفت:همین جوری، کیان پیشنهاد داد ما هم استقبال کردیم.



فرشته سرخ شد.لبخندش را پنهان کرد.....به منطقه ی جفره که رسیدند به پاتوق همیشگی که کنار لنج ها بود رفتند.نکیسا ماشین را کنار ماشین کیان پارک



کرد و پیاده شد.کیان و ماهان و شقایق زیر یکی از آلاچیق ها نشسته بودند.کیان برایشان دست تکان داد.فرشته با دیدن کیان ضربان قلبش تند شد.قدم هایش



کندتر از بقیه بود.کیان با لبخند به فرشته خیره شد.آلما موزیانه به رابطه ی آنها لبخند زد.قبل از اینکه بنشیند نکیسا گفت:



-تو این آلاچیقا جا تنگه، الان بیتا و شوهرشم میان، جامون نمیشه بهتر همون جا کنار دریا روی زمین بشینیم.



ماهان بلند شد و گفت:راس میگه تعدامون زیاده.



همگی بلند شد و جایی که نکیسا نشان داد نشستند.کیان بلند گفت:



-کی با قلیون موافقه؟



همه دستشان را بلند کردند غیر از آلما.کیان با لبخند ضربه ایی به کمر آلما زد و گفت:



-بچه مثبت گروه نمی کشه.



آلما زبانش را برایش درآورد و گفت:همون که فک می کنی منم خودتی.



کیان آرام در گوش آلما گفت:امشب کمکم کن می خوام حرف دلمو بهش بزنم.



آلما لبخند زد و گفت:خیالت راحت،اشاره کن بقیه اش با من!



کیان در مقابل چشمان پر از حسرت نکیسا دست در کمر آلما انداخت و بلند گفت:



-آدم آبجی داشته باشه اونم فقط آلما.



شقایق با اعتراض گفت:آدم فروش پس من چی؟



-هر کی جای خود خواهر من، آلما عزیز منه.حسودی نکن خانم.



ماهان نگاهی به شقایق ابرو در هم کشیده با لبخند گفت:



-کیان یه پا جکه، شما که بهتر می شناسینش.



شقایق به ماهان نگاه کرد.این پسر را این اواخر چندین بار دیده بود.اعتراف می کرد که بسیار جذاب و خواستنی است اما تقریبا دانسته هایش از او صفر بود.



نگاه از او گرفت که متوجه ماشین دیگری شد که کنار ماشین هایشان پارک شد.شقایق گفت:



-فک کنم بیتا هم رسید.





آلما نگاهش را به پشت سرش چرخاند.با دیدن بیتا که به همراه روزبه به سویشان می آمد با شوق بلند شد، همین که به او رسید محکم او را در آ*غ*و*ش کشید ،



بیتا هم متعاقبا او را به خود فشرد و گفت:



-خوب میری میگردی یه سراغ هم نمی گیریا...



آلما با نم اشکی که در چشمانش نشسته بود از او جدا شد ضربه آرامی به بازوی بیتا زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com