#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_120




می خواست آزمایش کند قیاس عشق او را!



این نکیسای مغرور اگر دل داده بود هر چه از کوی لیلی می راندی می آمد.پس منتظر بود مجنون وجودش آنقدر بزرگ شود که لیلی شود همه ی قلب و ذهنش



و گرفتن لیلی آرزویش حتی اگر رانده می شد از این درگاه، گاه به گاه!



نکیسا از آینه نگاهی انداخت به آلمایش که آرام حرف می زد اما نگاهش بی قرار بود.بی قرار چه را نمی دانست اما این را خوب می دانست برگشتن از این سفر



مصادف بود با خواستن های آلما که قرار بود فریاد شود!



به رستورانی که دایانا آدرسش را داده بود رسیدند.نکیسا ماشین را جایی نزدیک پارک کرد و با سر تکان دادن آخر از همه پیاده شد.دخترها با قدمهایی هماهنگ



زودتر از پسرها به سمت میزی که انگار فقط برای آنها 5 نفره بود رفتند و جا خوش کردند روی صندلی های نرمش!





نکیسا به گارسونی که به سمتشان می آمد اشاره کرد.گارسون قدم هایش را سریعتر برداشت.جلویشان که ایستاد تعظیم کوتاهی کرد منوها را روی میز گذاشت



و گفت:انتخاب کنید منتظر می مونم.



نکیسا سرش را تکان داد منوها را به دست بقیه داد و خود بدون آنکه حق دخالت به آلما دهد گفت:



-منو آلما سلطانی می خوریم.



آلما متعجب نگاهش کرد و گفت:من که چیزی انتخاب نکردم!



نکیسا لبخندی چاشنی صورتش کرد و گفت:



-مطمئنم دوس داری.



آلما اخم کرد.دایانا ریز ریز خندید.بقیه هم سفارشات خود را دادند.با رفتن گارسون دایانا دهان باز کرد تا حرف بزند که صدایی آشنا توجه اش را جلب کرد.



دایانا گوشهایش را تیز کرد.ناگهان بلند شد به پشت سر نگاه کرد.از دیدن او متعجب و شوک زده خیره نگاهش کرد.بقیه رد نگاه دایانا را گرفتند و به پسر جوانی



که در کنار دوستانش مشغول غذا خوردن بود نگاه کردند.دایانا با صدای خفه ایی گفت:



-مگه میشه !!



بدون معطلی به سوی پسرک رفت.چقدر تغییر کرده بود.از یک جوان زیبا به پسری شل*خ*ته و مغموم تبدیل شده بود.صورتش را انبوه ریش پوشانده بود .حالتی زار



داشت و فوق الالعاده لاغر شده بود.



دایانا مقابلش ایستاد و گفت: بگو که خودتی





پسرک ترسیده از شنیدن صدایی آشنا سرش را بلند کرد با دیدن دایانا جا خورد و گفت:



-دایانا..تو.....تو اینجا چیکار می کنی؟



- تو خودت اینجا چی کار میکنی؟ تو آسمونا دنبالت میگشتم، رو زمین پیدات کردم. این همه مدت کجا بودی؟



پسرک آهی کشید. رو به دوستانش گفت: بچه ها من باید برم، نوشِ جونتون.



محمد معترض گفت: کجا؟



پسرک توجهی نکرد.کت اسپرتش را از روی تخت برداشت و بلند شد و گفت:



- دایانا باید با هم حرف بزنیم.



دایانا با تمسخر گفت: مثلِ دفعه قبل دیگه، نه؟



پسرک با شرمندگی سرش را تکان داد و گفت: بیا بریم، میگم برات.



دایانا به همراه پسرک رفت و آلما و بقیه متعجب به آنها نگریستند.



تینا لبخندی زد و گفت: چه عجب.........!!



آلما کنجکاوانه پرسید:جریان چیه؟



تینا گفت:مام نمی دونیم اما هر چی هست زیرِ سرِ همین نیم وجبیِ .



چند دقیقه ایی بعد گارسون غذایشان را آورد و آنها بدونِ دایانا ناهارشان را خوردند...دایانا که آمد چشمانش از خوشحالی می درخشید.انقدر خوشحالیش مشهود



بود که همگی متوجه شدند . اما پسرک هیچ تغییری در حالتش رخ نداده بود .فقط لبخندی خالی از احساس روی لب داشت.




romangram.com | @romangram_com