#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_121
دایانا رو به جمع گفت: باید برگردیم ارومیه.
آلما با ناراحتی گفت: آخه چرا؟
_چون میخوایم بریم تهران, مهمونی دعوتیم.
نکیسا گفت:
_مهمونی؟
_آره پاشین جم کنین بریم که باید پس فردا خونه آوا اینا باشیم.
تینا پرسید :جریان چیه؟
دایانا تمامِ چیزهائی را که شنیده بود تعریف کرد. از عرشیا گفت که پسر خاله ی مهسا بود سالیان سال عاشق این دختر خاله ی بور.از نقشه اش برای جدایی دایانا
و آرتام.از بچه ایی که به نام آرتام بود اما در اصل پدرش عرشیا بود.
تینا بلند شد.دایانا را در آ*غ*و*ش گرفت و گفت: یعنی همه چی حل شد؟
_آره فک کنم.
فرزام گفت:
_آرش و میخوای چی کار کنی.
دایانا جوابی نداد. اخمِ غلیظی کرد و به فکر فرو رفت.
****************
شاید جمع کردن وسایل و برگشت به سوی ارومیه فقط یک ساعت طول کشید تا دل جاده را برای رسیدن به مقصد بشکافند.
نکیسا کنجکوانه پرسید:
-دایانا رفتاراش خیلی برام عجیبه،انگار یه چیزی رو داره پنهان می کنه! می دونی چیه؟
آلما شانه ایی بالا انداخت و گفت:نمی دونم.
نکیسا لبخندی زد و گفت:
-دروغ نگو.جریان چیه؟ نکنه یادت رفته من کیم؟ راستو از دروغ تشخیص دادن برای من خیلی آسونتر از اون چیزیه که فکر می کنی.
آلما مختصر گفت:داره میره دنبال عشقش.
-و حتما قراره ماهم باهاش بریم تهران آره؟
-چرا که نه! قراره مهمون یه صحنه ی کاملا هیجانی و اکشن بشیم.
نکیسا با خنده سوتی کشید و گفت:
-نه بابا.
آلما لبخند زد.این روزا عجیب بی بهانه یا با بهانه مهمان لبخندهای خوشحال محبوبش می شد!
این مرد عجیب سخاوتنمد شده بود و نگاه می دوخت، لبخند هدیه می داد و دل می لرزاند!
نزدیک 10 شب بود که یه ارومیه رسیدند.جلوی در شهین بوقی به نشانه ی خداحافظی برای از دایانا و بقیه زدند.آلما جلوی در پیاده شد.زنگ را زد تا در با تق کوچکی
باز شد.در را برای ماشین نکیسا باز کرد و خود کنار رفت.ماشین که داخل شد آلما در را پشت سرش بست و خسته و کوفته داخل ساختمان شد.شهین با دیدن
آن دو که پشت سر هم داخل شدند لبخند زد و بلند شد صورت آلما را ب*و*سید و گفت:
-خوش گذشت؟
آلما با لبخند کمرنگی گفت:جای شما سبز.خیلی خوب بود.
شهین رو به نکیسا گفت:حتما یه سره رانندی کردی آره؟
نکیسا گفت:فقط یکم.
شهین گفت:بریم بخوابین تا پس نیفتادین.خستگی داره از سر و شونه تون می ریزه.
و چقدر آن دو حرف گوش کن بودند که بدون معطلی به اتاق هایشان رفتند!
آلما در را که پشت سرش بست نگاهی به لباس هایش انداخت.احساس بیزاری می کرد.اما ناگهان متوجه شد که نکیسا با ساک لباس ها به اتاقش رفته است. آهی
romangram.com | @romangram_com