#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_119
که البته الان هیچ اجباری برای ندیدن برنامه ی مورد علاقه اش نبود.آلما گفت:
- موافقی واسه ناهار بریم رستوران؟
-چی بهتر از این؟ بریم.
دایانا برگشت و داد زد: بچه ها آماده شین بریم رستوران.
تینا هورای بلندی کشید به سوی ویلا دوید. فرزام هم با شیطنت به همراهش روان شد.آلما و دایانا هم پشت سرشان رفتند...
فرزام جلو در کنار نکیسا نشسته بود و با او صحبت می کرد.3 دختر هم صندلی عقب جا خوش کرده بودند.تینا نگاهش را دوخته بود به بی نهایت جاده و ه*ر*زگاهی
نگاهی با عشقی به بی نهایتی همین جاده ی سبز را حواله ی مردی می کرد که جلویش نشسته بود و از آینه او را با نگاه هایی ه*ر*زگاهی دختر محبوبش سیر می کرد!
دایانا و آلما آنقدر غرق در این خواستنی های عشق بودند که فرار از کلمات در بند شده را ترجیح می دادند.اما دو مرد بی خیال از این در فکر اسیر شده ها سرخوشانه
طنین خنده هایشان را رها می کردند در فضایی که بوی علف تازه اش هوش می برد از سر و جان!
با عطسه ی بی هوایی تینا دایانا کمی در جایش جابه جا شد و سوالی که ذهنش را پر از پرسیدن کرده بود را از آلمای خیره به درختان کبود کنار جاده پرسید:
-آلما،دلم می خواد یه سوال ازت بپرسم!
آلما نگاه گرفت از این همه خواستنی های جاده و بی امان نگاهش را دوخت به دایانای کنجکاو و گفت:
-بپرس!
دایانا نگاهی سرسری به نکیسا انداخت و دوباره بخیه زد به نگاه آلمای لبخند به لب و گفت:
-اگه نکیسا ازت خواستگاری کنه قبول می کنی؟ یعنی اگه اعتراف کنه به دوس داشتنت؟
دوباره جان گرفت آن تلافی کوچکی که به خود قولش داده بود.تا هم درد شود این مرد مغرور با دختری که زیر باران زانو زد از درد، از نخواستن، از غرور،
از بی کسی ،از ترد شدن!
با تمام دلش با تمام جانش او را می خواست اما هنوز یک آزمایش برای غرور این مرد مانده بود.باید جواب همه ی بی مهری های 14 سال از عشقش را می داد!
نکیسا باید رد می شد.اگر آنقدر عاشق بود برمی گشت و گرنه.....
نگاهش دوخته شد به جاده و به آرامی گفت:
-نه!
دایانا متعجب و متحیر گفت:نه؟! چرا؟ مگه تو همینو نمی خواستی؟
-همینو می خوام اما اون تجربه ی رد شدنو نداره،تجربه ی خورد شدنو نداره،بزار یه بار مثله من شکست بخوره.
-اینجوری از دستش میدی،دیوونه نشو آلما!
آلما جواب دایانا را با حرف خودش داد:دیوونه م کردن ،گناه من چیه؟
لبخندی کمرنگ جان گرفت روی لب های خوش فرم دختری که انگار قهر بود با هرچه خنده و لبخندهای زندگی بخش!
-حرفای خودمو به خودم تحویل میدی دختر؟
آلما شانه ایی بالا انداخت و لبخند مهمان آن لبخند به گل نشسته کرد و گفت:
-استاد شمایی خانوم!
دایانا با جدیت گفت:
-آلما اون مرده غرورشو خورد نکن.اگه پا جلو گذاشت نشکنش.می دونی من حاضر بودم همچیمو بدم اما مهسایی نبود که زندگیمو به گند بکشه و آرتام ازم اینقد دور.
من با تمام نبودن هاش هنوز عاشقم حتی با وجود مهسا.
-از تفاوت های فردی چیزی شنیدی؟ منو و تو متفاوتیم دایانا.نه من موقعیت تو رو تجربه کردم نه تومال منو،نمی تونیم همو تو موقعیت هم تجسم کنیم.من نمی تونم
اینقد بخشنده باشم دایانا، تو اگه بزرگی و دلت دریا من با اینکه بچه ی دریام اما دلم دریا نیست.نمی تونم ببخشم تمام این سالهایی رو که آزارم داد.حالام چیزی
نمی خوام.اونم قدمی جلو نزاشته.اینا همش حدسه.
-نمی دونم بهت چی بگم دختر لجباز.خدا شما دو تا کپ هم آفریده!
خدا آفریده بود اما عجیب بود که بنده ناسازگار بود با ساخته های خدا!
آلما رنج مردش را نمی خواست فقط تجربه ی او را می خواست.مقاومتش را!
romangram.com | @romangram_com