#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_118
همه متعجب نگاهش کردند که هدی به وسایل اشاره کرد و گفت:خب یکی به قاشق به لیوان بزنه.یکی به چوبای آلاچیق،منم سنگ میارم می زنم بهم بقیه هم
هرچی دم دست بود بزنین.
این پیشنهاد ساده مورد استقبال قرار گرفت.حتی نکیسای مغرور هم قاشقش را برداشت و به لیوان جلویش کوبید.عجیب این آهنگ ناهم خوان و نازیبا به نظر قشنگ ترین
مولودی می آمد...آن شب واقعا در کنار هدی مهربان و عجیب خوش گذشته بود جوری که حتی تینای که مدام غر می زد هم با راضیت از او و مهمانی ساده اش حرف زد.
دایانا چشمان را به دریا دوخته بود.حس غریبی داشت.انگار میان لحظات گم شده بود.کاش نجات دهنده ایی بود.آلما آرام کنارش روی شن های نیمه خیس نشست و گفت:
-آرومت می کنه؟
دایانا به آرامی صدای امواج گفت:خیلی زیاد.
چه حس غریبی داشت این دختر ترک ایران زمین!
دلش گرفت آلمای عشق دیده اما محروم از آن!
اما دریا مسکن او نبود.فقط یک بی نهایت خیره کننده!
که شاید ه*و*س مرگ وادار کننده ایی خوب برای جان دادن در این وجود زیبای آبی رنگ بود....
آلما هم مانند دایانا به دریا زل زد و گفت:
-اما برای من فرقی نمی کنه....
دایانا آهی کشید اما برای او فرق می کرد.آرامش داشت و او خلسه ایی را تجربه می کرد که مدت ها بود او را اسیر وهمش نکرده بود.کاش الان تکیه گاهش آرتام
بود تا می توانست ل*ذ*ت این سفر اجباری را برای خود شیرین و رویایی کند.اما نبود و او با فراری که اصلا از عاقبتش خبر نداشت به ویلای معشوق کشیده شده بود...
صدای تینا و فرزام بلند شد. دایانا و آلما به سوی آن دو برگشتند.فرزام و تینا مانند دو کودک بازیگوش در حال دنبال هم دویدن بودند و قهقه شان گوش آسمان و دریا را کر کرده بود.
حسرت به دل دو دختر نشست.چقدر عشق از آنها دور بود و محال!
دایانا لبخندی تلخ زد و گفت: خوش به حالشون... چی میشد من و آرتامم مثلِ اینا بودیم؟
-بهش فک نکن دایانا...منم مردی رو که عاشقشم کنارم ندارم هرچند که تو اون ویلا باشه اما ندارمش، دایانا دنیا که به آخر نرسیده.
_ دنیایِ من خیلی وقته که به آخر رسیده آلما, کسی باور نداره. روحمو جا گذاشتم پیشِ آرتام و به زور دارن جسممو میدن دستِ آرش.
_دیوونه بازی در نیار دایانا.
- _دیوونم کردن، گناهِ من چیه؟
_به جایِ این حرفا بچسب به زندگیت. آرش پسره بدی نیس.
دایانا شانه ای بالا انداخت و گفت:
_پیشکشِ صاحبش. من آرتام و میخوام.
_میدونی دایانا، من به این نتیجه رسیدم که تو دیوونه نیستی، خلی.
دایانا دوباره آه کشید.
آلما با عصبانیت گفت: اینقد آه نکش تو دلم پر غصه شد.
واقعا هم پر از غصه شد دلی که نداشتن معشوق را فریاد می کشید!
حس داشتن و تصاحب مردی که آرزویش شده بود آنقدر در ذهنش جولان می داد که بی اختیار می شد گاهی اما....
هنوز دیوانه نبود که فریاد بکشد این عشق پر از غرور را!
هنوز یک تلافی کوچک مانده بود.تا اعتراف نکیسا مانده بود این تلافی!
دایانا با دیدن سکوت طولانی آلما و شاید فکر تسخیر شده اش در هیاهوی عشق نکیسا لبخند زد و گفت:
-نکیسا کجاس؟
-ایران فوتبال گذاشته نشسته پای اون.
- هوا به این خوبی نشسته پای تلویزیون؟ حالا من خلم یا پسر داییت؟
آلما لبخند زد.همیشه عادت نکیسا همین بود.فوتبال یکی از بهترین سرگرمی هایش بود.محال بود آن را از دست دهد مگر به اجبار!
romangram.com | @romangram_com