#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_117



حرف هدی بغض شد بر گلوی همه!



چقدر سنگین بود پدر بی حواس از حضور دیگران خصوصا حضور دختری که خون در پی رگهایش سرخیش از خون خودش بود!



آلما به آرامی گفت:متاسفم.



هدی بغضش را قورت داد و گفت:بی خیال من عادت کردم.بیاین بشینین



به یک دست مبل سلطنتی گوشه ی سالن اشاره کرد



بچه ها تقریبا بی سرو صدا درون مبل های خوش فرم و بسیار شیک فرو رفتند.هدی با لبخند مهربانش گفت:ببخشید دیگه کسی اینجا غیر از منو و بابا نیست که



بتونم یه پذیرایی شایسته ازتون بکنم.حتی واسه شام هم فکری به نظرم نرسید،اما...



دایانا با تمسخر آرام در گوش آلما گفت:اینم مهمونی اومدنت،شامم که نداره،چی کوفت کنیم پس؟



قبل از اینکه آلما جوابش را بدهد هدی گفت: کنار ساحل بابام یه آلاچیق درست کرده.اونموقعه ها برای مامانم.جایی خیلی قشنگیه.گفتم اگه موافق باشین



بریم اونجا و بساط کباب رو راه بندازیم.



فرزام اول از همه گفت:من که موافقم.کبابو عشق اس.



تینا با لگد به پای فرزام کوبید و با چشم غره به او فهماند مانند گداها حرف نزند که انگار صد سال است کباب نخورده.



اما فرزام بی خیال لبخند زد.نکیسا مثل همیشه با غرور بلند شد و گفت:باید جایی قشنگی باشه،چرا راهنماییمون نمی کنین؟



دایانا با چشمانی از حدقه بیرون زده آرام گفت:بابا جنتلمن! این اخمو خان انگار فقط برا ما توپش پره،نگاه چه تحویل گرفت.



دایانا با تمسخر و چاشنی شوخی این حرف را زد.اما آلما نیش خورد به قلبش از این حرف به ظاهر شوخی اما باطنی آشوبگرانه!



اخم در هم کشید.تلخی نامحسوسی را در دهانش حس کرد.دایانا با دست به پشت کمر آلما زد و گفت:بلند شو خانوم.همه رفتن.



آلما به همراه دایانا پشت سر بقیه بیرون رفت.به آلاچیق که رسیدند.همگی از این فضای رومانتیک شگفت زده شدند.عجیب به دل می نشست این آلاچیق ساده ی



پوشیده از شاخ و برگ خشک درختان!



آلاچیق با حالتی گنبدی و ستون هایی که به واسطه ی چوب درخت و سقفی با برگ های خشک در میان ساحل شنی و جریان آبی که مرتب به پاب*و*س می آمد



زیبا بود و خواستنی!



فانوسی نفتی از گوشه گوشه ی آلاچیق آویزان بود.تینا زودتر از همه گفت:بابا ایول به این بابای عاشق!



گرد غم پاشیده شد بر صورت خندان هدی!



با غصه گفت:بابام عاشق مامانم بود.می پرستیدش.اما مامانم تو آتیش سوزی خونه به همراه داداشم مرد.بابام داغون شد.جوری که الان نه کسی رو می شناسه



نه اصلا متوجه اطراف میشه.



غم این جملات پی در پی هدی آنقدر سنگین بود که دل همه آه کشان شد.اما هدی زود فرصت را به دست گرفت و گفت:تا شما می شنین من برمو بیام.



با رفتن هدی بچه ها درون آلاچیق شدند.تینا گفت:دلم براش سوخت.خیلی گناه داره.



فرزام کنار تینا نشست دست در بازوی او انداخت و گفت:هر کی یه زندگی داره تینای من!



نکیسا نگاهش را به دریا دوخت و خاموش بود.اما نگاه آلما دوخته شد به آن کوه غرور و جذبه!



دل می تپید و سکوت سکناندار بود تا وقتی هدی با سبدی بزرگ که در دست داشت رسید.فرزام به کمکش شتافت.سبد را از او گرفت و گفت:چه سنگینه!



هدی لبخند مهربانش را مهمان صورتش کرد و گفت:من همه چیزم آماده کردم.کباب دیگه دست آقایونو می ب*و*سه.



فرزام با لودگی گفت:واسه اینه که کباب درست کردن ما تو دنیا تکه.



تینا پشت چشمی نازک کرد و گفت:ایش.



هدی به زغال هایی که درون چاله ایی حفر کرده که دورش سنگ چیده شده بود و حالت منقل را داشت ریخته بود اشاره کرد گفت:فک کردم اینجوری خیلی مزه بده.



دایانا آرام گفت:چه دختر عجیبیه!



نکیسا و فرزام بلند شدند و مشغول کباب.دخترها هم از این فرصت جولان داده شده استفاده کردند و بیشتر با هدی آشنا شدند.و چقدر تنهایی این دختر دردآور بود......



بعد از خوردن شام هدی گفت:کسی اینجا بلده ساز بزنه؟



همه یک صدا گفتند:نه.



هدی به قهقه خندید و گفت:منم بلد نیستم.اما می تونیم یه آهنگ درپیت بسازیم که!

romangram.com | @romangram_com