#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_116




صدای قهقه آلما در صدای بسته شدن در گم شده.



....





تینا با غرغرکنان گفت:کدوم ویلاس؟ با ماشین اومده بودیم بهتر نبود؟



دایانا گفت:تینا چقد غر می زنی.خب یکم پیاده روی کن.خیالت راحت به جایی بر نمی خوره.



آلما خندید و گفت:دیگه رسیدیم.همون ویلایی جلوییه.



فرزام سوتی کشید و گفت:عجب ویلای محشری.طرف مایه داره ها.



نکیسا لبخند زد و گفت:تا دید آدمای این خونه چطورن!



دایانا با شیطنت گفت:آقاتونم فلسفی میشه ها...



آلما اخم کرد و گفت:اون آقامون نیست...



آهی کشید و گفت:الان که نیست .آینده هم نامعلومه.



دایانا با اخم گفت:آه نکش که من بدتر از توام.اعصاب ندارما.



آلما چشم غره ایی به او رفت و گفت:خوبه تو هم.



نکیسا جلوی در یشمی رنگی توقف کرد و آیفون را فشرد.طولی نکشید که در با صدای تیکی باز شد.تینا متعجب پرسید:وا نپرسیدن کی هستیم؟!



آلما جواب داد:می دونستن مایم دیگه..هدی گفت تنهان کسی نمیاد پیششون.



فرزام جلوتر از همه داخل شد و گفت:حالا بیاین بریم داخل.منتظرن.



همگی پشت سر فرزام داخل شدند.صدای پارس سگ اخم های آلما را درهم کشید.نکیسا با شیطنت لبخند زد و کنار گوش آلما به نرمی گفت:نترس نمی خوردت دیگه!



نکیسا خیلی غیره م*س*تقیم به آ*غ*و*شی که سخاوتمندانه برای آلما عصر باز کرده بود اشاره کرد.آلما سرخ شد اما تاریکی پوششی شد بر چهره ی رسوایی آلمای زیبا!



دایانا سقلمه ایی به پهلوی آلما زد و گفت:چی بهت گفت؟



آلما با دست پهلویش را ماساژ داد و گفت:و*ح*ش*ی،آرتی چطور تو رو تحمل می کنه؟ اه اه که این پسر چقد بدسلیقه اس.



دایانا با صدای بلند خندید و گفت:خوشم میاد تو مخفف کردن اسما تبحر داری.بعدم آرتام داره هرروز خدا رو شکر می کنه که یه فرشته ایی مثله من تو زندگیش اومده.



-اوه اوه نچایی!



دایانا با ناز گفت:هوامو دارن.تو نگران آقاتون باش.



آقاتون را به عمد گفت تا لج آلما را درآورد که موفق هم شد.آلما با دست او را به جلو هل داد و گفت:مایماخ...(روانی)



دایانا سوتی کشید و گفت:ایول ترکی....



آلما شکلکی برایش درآورد و برای هدی که به پیشوازشان آمده بود دست تکان داد.هدی با چند گام تند و بلند خود را به آنها رساند و با شوق و ذوق زیاد که معلوم بود



از هیجان زیاد است گفت:خیلی خوش اومدین دوستان.بفرماین داخل.



تینا گفت:اوه چه لفظ کلام!



آلما جلو رفت با هدی دست داد و گفت:سلام هدی جون بزار دوستامو معرفی کنم بعد بریم داخل!



به دایانا و بقیه اشاره کرد و گفت:دایانا جان،دوست عزیزم.



-تنیا جون دوست دایانا و البته دوست من.



-ایشون فرزام نامزد تینا جون.



-نکیسارم که آشنا شدی؟



رو به بقیه گفت:بچه ها اینم هدی که بهتون گفتم.



همگی اظهار خوشبختی کردند و پشت سر هدی داخل شدند.جلوی تابلوی بزرگی از زنی زیبا پیرمردی در حالی که عصا به دست بود نشسته بود و غرق در عالم خود



بود.هدی به آرامی رو به بقیه گفت:ایشون پدرم هستن.



آلما پرسید:متوجه حضور ما نشدن؟



هدی با گردی از ناراحتی که روی صورتش نشسته بود گفت:نه،اون خیلی وقته دیگه متوجه هیشکی نمی شه.حتی من که دخترشم.


romangram.com | @romangram_com