#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_115
آلما بی رحمانه بستری بیمارستان شد زانو زد از این همه غریبگی این دختر!
وقتی برگشت سرد شد و بی تفاوت از نامهربانی!
آنجا بود که درهم شکست و خواستن او را فریاد کشید.خواستن دختری که رانده بودش از این جفا!
صدای آلما توجه اش را جلب کرد که با اخمی شیرین فریاد کشید:کجایی نکیسا؟ بیا دیگه،چرا وایسادی؟
لبخند روی لبش جان گرفت.واقعا اشتباه کرده بود از راندنش.اشتباهی اشتباه!
********************
دایانا مشمایی پر از لواشک و تمر و آلوچه روی میز نهاد و گفت:بفرما خانوم.نوش جان.حیف شدی نیومدی.
آلما با لبخند چشمکی زد و جوری که کسی متوجه نشود گفت:اینجا بیشتر خوش گذشت.
دایانا چشمانش را ریز کرد و به همان آرامی گفت:قضیه چیه؟
آلما دست او را گرفت و گفت:بریم تو اتاقت برات بگم.
دایانا به همراه آلما به اتاق رفت.آلما در را پشت سرشان بست.دایانا گفت: زود باش تعریف کن، مردم از فضولی !
آلما ماجرای سگ و هدی و آ*غ*و*ش نکیسا و حرفهایی که زده بود را برای دایانا تعریف کرد.دایانا با شیطنت گفت:خوش
گذشت ب*غ*ل آقاتون؟
-جای تو که خالی نبود.اما آره خیلی حال داد.
-نه بیا منم تو ب*غ*ل اون اخمو خان جا بشم.
-ا،دایانا نکیسا کجا اخموه هی میگی؟
- نه راس میگی....منم که همیشه یه جور رفتار میکنم که انگار همه ارثِ بابام و خوردن.
آلما پشت چشمی نازک کرد و گفت:خیلی هم دلت بخواد.
فعلا که دل تو بدجور خواسته.من به داشته هایِ خودم راضیم.
-خدا نگهش داره خواهر.
خواهر را به عمد کشید که دایانا بلند خندید و گفت:آلی تو خیلی بامزه ایی.
آلما چشم غره ایی به او رفت که دایانا پرسید:این قضیه مهمونی هدی چیه؟ اصلا این دختره کیه؟
-هدی همون صاحب سگه س که دنبالم کرد دیگه.دختر خیلی مهربون و خوبیه.گفت خودشو باباش تو ویلاشون تنهان.
دعوتمون کردن قبول کردم.دلم نیومد بگم نه.
-می دونست تنها نیستین ما هم هستیم؟
-آره همین که اسم شمارو آوردم نمی دونی چه ذوقی کرد.
-پس یه مهمونی تپل افتادیم؟
آلما شادمانه لبخند زد و گفت:آره.حداقل از شام درست کردن برا امشب معاف شدیم.
-خیلی تنبلی آلما.
-حالا نه که تو خیلی زرنگی؟
دایانا چشم غره ایی به او رفت و گفت:دلتم بخواد.حالام برو بیرون می خوام لباس عوض کنم.
آلما با شیطنت گفت:عزیزم منم مثه تو.بزار فیض ببریم.
-آلمای چش سفید بی حیا شدی.
-عزیزم قضیه رو ناموسی نکن دیگه.
دایانا بالشی از روی تخت به سویش پرت کرد و گفت:برو بیرون.
آلما خندید و گفت:بی حیا نبودما...
اشاره ایی به دایانا کرد و گفت:اثر همنشینی با دوستانه.
دایانا با خنده گفت:برو تا لهت نکردم.
romangram.com | @romangram_com