#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_114
دخترک با دست به ویلایی که از دیوارهایش گل های قرمز رنگی آویزان بود اشاره کرد و گفت:اونه.پس من امشب منتظرما.راستی من هدی هستم و شما؟
آلما لبخند زد و گفت:من آلمام،این مرد اخمو هم نکیسا.
هدی با لبخند گفت:خوشحالم از آشناییتون.فقط دوستاتون چند نفرن که میان؟
آلما جواب داد:3 نفر.
هدی دست دراز کرد.با آلما صمیمانه دست داد و گفت:منتظرم.
سوتی برای سگش کشید و در حالی که دست تکان می داد با هاپی رفت.
نکیسا خود را از آلما جدا کرد و گفت:تو چرا هر کی دعوتت می کنه زود قبول می کنی؟
آلما شانه ایی بالا انداخت و گفت:خیلی مهربون بود.
نکیسا سرش را با تاسف تکان داد و گفت:خدا به فریاد برسه،خیلی بچه ایی آلما.
-بهتر از توام که خیلی بزرگی.
-بیا بریم،حسابی که تفریح کردی ایشالا؟
آلما قری به گردنش داد و گفت:بله.جای شما سبز.
نکیسا لبخندش را پنهان کرد و گفت:تو چرا بدون اجازه از ویلا رفتی بیرون؟
آلما با قدم های بلند از نکیسا جلو زد و گفت:باید از تو اجازه می گرفتم؟
نکیسا حق به جانب گفت:آره،مثلا از تو بزرگترم.
-من بهت گفتم دستتو تکون دادی رفتی؟
نکیسا متعجب گفت:کی گفتی؟!
-وقتی با تلفن حرف می زدی.
-من نشنیدم.فقط دیدمت از در بیرون رفتی دنبالت اومدم.
-خب حالا که اومدی،مشکل چیه؟
نکیسا با جدیت گفت:بزرگ شو آلما.
آلما اخم کرد و گفت:بزرگم.اونقد بزرگ که تو منو ببینی.اما انگار به چشمت همچنان کوچیک میام.
نکیسا متعجب نگاهش کرد.ملکه اش زیادی زودرنج بود.عاشق این غدبازی هایش بود.لبخند زد و گفت:تو بزرگ کوچکی خوبه؟
آلما اخم کرد و گفت:نه هنوز.
نکیسا به حالت بامزه او خندید.شیرینی این خنده در پوست آلما به جریان افتاد.شاید برای اولین بار بود که آن دو بدون هیچ دعوایی اینقدر سرخوشانه کنار یکدیگر بودند.امروز واقعا برای آلما روز خوبی بود.سرخوشانه و زیبا!
با لبخند رو به نکیسا گفت:دارم به این نتیجه می رسم که تو هم می تونی خوش اخلاق باشی.
نکیسا متعجب نگاهش کرد که آلما شکلکی برایش درآورد و فرار کرد.
نکیسا دنبالش نرفت اما با نگاهش خیره شد به او که شادمان می رفت چون پرنده ایی آزاد!
زیر لب گفت: بزرگ نشو پرنده ی من،من همینمجوری عاشقتم.
نگاهش به او بود.چقدر دوستش داشت.آلما همه ی زندگیش شده بود.وقتی به قبل ها فکر می کرد که چطور ناجوانمردانه
دلش را شکسته بود از خودش بخاطر بی رحمیش بدش می آمد.شاید اگر چند ماه پیش درون آن کتابخانه آن
حرف ها را نمی زد دل این محبوب کوچک را نمی شکست الان این آ*غ*و*ش گرم و خواستنی که دقایقی پیش مهمانش
بود برای همیشه مال او بود.اما فقط با حسادتی احمقانه و کودکانه که چندین سال گریبان گیرش بود نتوانست این
پری زیبارو را صاحب شود.روزی که آلما شنید و رفت حالش دگرگون شد!
به دنبالش رفت وقتی او را گریان پای ماشین روی زمین زانو زده زیر باران دید فرو ریخت هر چه ذهنش منع کرده بود!
وقتی آلما محتاج کمک بیتا شد ناتوان شد!
romangram.com | @romangram_com