#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_111



.دخترها در یک اتاق و پسرها در اتاق دیگری خوابیدند همه خسته داخل شدند..........دایانا اما تنها به اتاق آرتام رفت.اتاقی که عطر تن معشوق را یدک می کشید..........



آلما کش و قوسی به بدنش داد.نگاهی به آن دو که هنوز هم خواب بودند کرد و لبخند زد.بلند شد.از اتاق بیرون رفت تا ترتیب صبحانه را بدهد.با کمی گشتن همه چیز



را پیدا کرد.فورا میز صبحانه را چید و خود برای هوا خوری به بیرون رفت.



وقتی برگشت که فقط نکیسا و فرزام مشغول خوردن بودند.با اعتراض گفت: بد نیست منتظر می شدین بقیه هم بیانا!



فرزام با دهانی پر گفت:اونا عین خرس می خوابن حالا حالاها بیدار شدن تو کارشون نیست.



آلما چشم غره ایی رفت و گفت:من میرم بیدارشون می کنم.



به سوی اتاق رفت.داخل که شد خنده اش گرفت.واقعا انگار حق با فرزام بود.اما برای آنکه آنها را بیدار کند.با شیطنت دستش را مشت کرد و چندین بار محکم به در کوبید.



دایانا زودتر از همه از خواب پرید.چهره اش به قدری خنده دار شده بود که آلما ریز ریز خندید.دایانا با حرص بالش را به سویش پرت کرد و گفت:بر مردم آزار لعنت....



آلما خندید وگفت:لنگه ظهره نمی خواین بیدار شین.



رو به دایانا با تعجب گفت:



تو اینجا چی کار میکنی دایانا؟ کی اومدی پیش بقیه خوابیدی؟ تو که تو اتاق دیگه بودی! -



دایانا در حالی که چشمانم را میمالید گفت:



یه ساعت پیش اومدم.-



تینا گفت:



-واسه چی؟ جا نشدی تو اتاقِ به اون بزرگی؟



دایانا مظلومانه گفت:



بدترین اتاق و دادن به آرتامِ بدبخت. آفتاب م*س*تقیم میخوره رو تخت، داشتم بخار میشدم.-



آوا گفت:



-ما رو چپوندی تو یه اتاقِ فسقلی و خودت تنها تنها خوابیدی اونجا، حالا اعتراضم میکنی؟





دایانا بالش را به طرف آوا پرت کرد و گفت:



_اگه بدونــــــی چه کاب*و*سی دیدم...



آوا خندید و گفت:



_راستشو بگو، تو اتاقِ داداشم چه خوابی دیدی؟ تعریف کن ببینم چقدر +۱۸ بود.



دایانا با لبخند کمرنگی گفت:دیوونه میگم کاب*و*س دیدم، اونوقت تو میگی جزئیات بده !



آلما گفت:



بسّه بابا، پاشین دیگه!-



آوا گفت:تو دیگه چی میگی این وسط فسقلی؟



. حیف اون صبحونه خوشمزه ایی که من درست کردم که شماها کوفت کنین..حالا آقایون دارن نوش جان می کنن-



دایانا گفت:چی ؟دارن سهم مارو می خورن؟ اگه من گذاشتم.



دایانا خودش که بلند شد بقیه را هم به زور بلند کرد.دایانا به آشپزخانه که رسید دستش را به کمرش زد و گفت:کو سهم ما؟ کی بهتون اجازه داده سهم مارو بخورین؟



نکیسا با خونسردی گفت: می خواستین نخوابین....





فرزام به شوخی گفت: نکیسا، چطور جرات کردی اینو بگی؟؟ دایانا خطرناکه هـــــــــــــا!





آلما لبخند زد.نکیسا نه از کسی می ترسید نه بابت حرف هایش پشیمان می شد.خصلتش بود.مغرور و لجباز.و حالا فرزام چه می گفت؟ نکیسا پوزخند زد





و گفت:منو از جوحه ها نترسون.



فرزام چایش را نوشید و قبل از اینکه کسی حرفی بزند گفت:



! به به عجب صبحونه ایی بود..دستتون درد نکنه آلما خانوم-

romangram.com | @romangram_com