#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_112
تینا چشم غره ای به فرزام رفت. فرزام لبخند ملیحی تحویلش داد و رو به نکیسا گفت: موافقی بریم این اطراف یکم بچرخیم؟
نکیسا پیشنهادش را قبول کرد و با یکدیگر بیرون رفتند.دایانا با اخم گفت:
. مفت خورا، چقد خـــــــــوردن.......والّا من که نمیگذرم
آلما خندید و گفت: می خواستین تنبل نباشین...دوباره درست می کنم بشینین غر نزنین.
دایانا گفت: توام همش طرفِ اون اخمو خان و بگیر.
آلما چشمکی زد و سریع دوباره صبحانه مختصری درست کرد و در کنار هم به ل*ذ*ت خوردند.............
-چرا انقدر زود میری آوا ؟ بمون دیگه
نه دایانا جان،باید برم،تو که نمی خوای لو بری؟ می ترسم سهند(برادر دایانا) شک کنه.
دایانا مغموم گفت:
! نه، نمیخوام. آروم رانندگی کن آوائی. مواظبِ خودت باش-
چشم نگران نباش.-
آوا با همگی روب*و*سی و خداحافظی کرد و سوار ماشینش شد و رفت.
دایانا با حسرت گفت:حیف شد رفت!
*********************
دایانا پرسید:می خوای نریم پیشت بمونیم؟
آلما لبخند زد و گفت:نه بابا برین خوش باشین،فقط تونستین برام لواشک بیارین.ترش باشه ها!
دایانا با خنده گفت:یچه ی جنوب و عشق ترشی جات!
آلما لبخند زد و دایانا به همرا تینا و فرزام به بازار رفت....
بی حوصله نگاه از تلویزیون گرفت.ه*و*س پیاده روی کرده بود.نگاهی به نکیسا که مشغول تلفن حرف زدن بود کرد به طرفش رفت و گفت:می خوام برم بیرون،باهام میای؟
نکیسا دستش را در هوا تکان داد.آلما منظورش را به ایتکه می تواند برود تعبیر کرد.اخم کرد.روسریش را روی موهایش مرتب کرد و بی توجه به او از در ویلا بیرون رفت.ه*و*س
دریا نداشت.دریای جنوب را همیشه داشت.پس به قصد کوچه باغ گردی از ویلا خارج شد.
هوای خوب نوازشگر روحش شده بود.لبخند یک لحظه هم روی لبش محو نمی شد.نمی دانست چرا امروز را متفاوت تر از همیشه می دید.نیرویی عجیب احاطه اش
کرده بود.انگار هیچ چیز نمی توانست سرخوشی گنگش را از بین ببرد.از بین کوچه ها می گذشت و شعری را سخاتمندانه زیر لب نجوا می کرد تا ملکولهای
هوا سیر شوند از این شادی دختر جوان!
می روم...
می روم تا هم آ*غ*و*شی تو را...
اسیر تن او نبینم....
من همان دختر باد...
همان نافرمان شکوهمند...
اسیر نگاه یزیدی تو...
و تو ...
همان شکوه خاموش...
همان غرور ظالم....
اما....
پستوی فراموشی است....
اگر.....
تن من بازی هم آ*غ*و*شی تو شود....
romangram.com | @romangram_com