#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_110
دیگر در تمام طول مسیر صدای موزیک بود که خلوتشان را در هم گره می زد.....
-نکیسا دارن راهنما می زنن،انگار می خوان توقف کنن .
نکیسا سرش را تکان داد و بلاخره رستورانی بین راه توقف کردند.همگی پیاده شدند.همان جا در محوطه ی رستوران روی یکی از تخت ها نشستند.دایانا بار دیگر نکیسا
را به بقیه معرفی کرد.نکیسا با دیدن فرزام احساس راحتی بیشتری می کرد.فرزام دستی برای گارسون تکان داد.گارسون با عجله منوها را روی میز نهاد و رفت.
نکیسا منو را برداشت و نگاهش کرد .
تینا گفت:من سلطانی می خورم با مخلفات. .
فرزام منو را بست و گفت:منم که هرچی خانومم بگه
دایانا با خنده گفت: خیلی زن ذلیلی فرزام.
فرزام گفت:من مخلصِ تینا خانوم..
آلما به آنها لبخند زد و گفت:خب منم بختیاری می خورم.شماها چی؟
دایانا گفت:من جوجه میخوام. زودی سفارش بدین که دارم میمیرم از گشنگی..
نکیسا به آرامی منو را بست و گفت: منم بختیاری!.
فرزام بار دیگر به گارسون اشاره کرد.گارسون جوان با عجله آمد و تمام سفارشات رو گرفت و رفت.آلما نفس عمیقی کشید و گفت:چقد هوا خوبه...حالا اگه الان بوشهر
بودیم مگه می تونستی این موقع بیرون خونه باشی؟ می سوختی..
. دایانا با غرور گفت:ولی هوا یِ ما یه چی دیگه س.
تینا چشمکی زد و گفت:دارمت....
آلما لبخند زد و گفت:اینم بگین که زم*س*تون قندیل می بندین دیگه اما ما هوامون توپه...
نکیسا از جواب آلما لبخند زد.تقریبا می شد گفت ناهار در یک جو صمیمی و پر از خنده صرف شد.بعد از ناهار همگی عزم رفتن کردند.آلما سوار ماشین که شد
گفت:جمع خوبین نه؟
نکیسا جوابی نداد اما از لبخند کمرنگی که روی لب داشت معلوم بود که راضی است....شاید حوالی 12 شب بود بلاخره به ویلایی که دایانا گفته بود رسیدند..
فرزام جلوتر از نکیسا بود. دست را روی بوق نهاد و مرتب صدایش را بلند می کرد.بلاخره مرد تقریبا جوانی در را برایشان باز کرد معلوم بود از اینکه بی موقع از خواب پریده
به شدت ناراحت و عصبانی است اما سکوت کرد و عصبانیتش را مخفی کرد.
دو ماشین داخل شدند.جلوی ویلا ماشینها پارک شد.همگی پیاده شدند.
آوا از ساختمان ویلا بیرون آمد. با دیدن دایانا به سویش رفت. محکم او را در آ*غ*و*ش کشید.و گفت:چطوری عزیزم؟ دلم واست تنگ شده بود.
دایانا با بغض گفت: منم همینطور.
آوا او را از خود جدا کرد و گفت:گریه نکنیا نصف شبی.
- نه بابا، دیوونــــــــــــه.
آوا صورتش را ب*و*سید.برگشت با تعجب به آلما و نکیسا نگاه کر د و به شوخی گفت: میبینم که قشون کشی کردی دایانا معرفی نمی کنی؟
دایانا رو به آلما و نکیسا گفت: آلما جون،دوست عزیزم... نکیسا پسر دایی شون که زحمت کشیدن و تنهام نزاشتن!
دایانا دستش را به طرفِ تینا و فرزام گرفت و ادامه داد:
_تینا رو که یادته آوا جون. اونم فرزامِ . پسرِ خوبیه ها فقط نمیدونم چی شد که این دختره از را به درش کرد.
همه به جز تینا، به این حرفِ دایانا خندیدند.
رو به آوا گفت: این دختر خوبم آوا جونه!
خواست بگوید خواهر ارتام اما پشیمان شد و گفت:
_عشقِ داداشمه.
آوا گفت:خوشبختم..به نظر خیلی خسته می رسین اتاقا اماده اس بریم داخل.
نکیسا مشکوکانه به آوا نگاه کرد.به نظرش این دختر خیلی آشنا می آمد اما نمی دانست که کجا او را دیده است.......
romangram.com | @romangram_com