#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_109



منو نکیسا با ماشین خودش میایم.این بدون ماشینش جایی نمیره.



دایانا مهربانانه لبخند زد و گفت: اشکالی نداره, فقط به اون ماشین پرست بگو گممون کنه منتظرش نمیمونی.



آلما سرش را تکان داد که دایانا فورا گفت: داشت یادم می رفتا .



دستش را به طرفِ تینا گرفت و گفت: آلما جون معرفی می کنم, این خوابالو خانوم، تینا جون، یکی از بهترین دوستامه .



به طرفِ فرزام برگشت و ادامه داد:



_ایشونم فرزام خان.



مکثی کرد و با خنده گفت:



_والّا من خودمم نمیدونم چه نسبتی باهامون داره.



آلما سرش را تکان داد و خندید که دایانا دوباره گفت:بچه ها اینم آلما که ازش تعریف کرده بودم.



هر سه اظهار خوشبختی کردند.



آلما گفت:فعلا که وقت نداریم، ایشالا توقف کردیم بیشتر آشنا میشیم.



دایانا گفت:باشه.پس ما رفتیم شمام زودی حرکت کنین دیگه، عقب میمونینا.



آلما از آنها جدا شد.سوار ماشین نکیسا شد و به دنبال آنها حرکت کردند.نکیسا که از این همه معطلی آلما لجش گرفته بود گفت:



_بیشتر می موندی حرف می زدی..خدایی نکرده بد قضا که نشدی؟



آلما لبخندی زد و نگاهش را به بیرون دوخت.



از اینکه توانسته بود حرص نکیسا را در بیاورد خوشحال بود.اما نکیسا زیر چشمی نگاهش کرد.از لبخند روی لب آلما متوجه خوشحالیش برای حرص درآوردنش شد.



چقدر این روزها دلتنگ لبخندهای آلما شده بود.چقدر دور بودن اما نزدیک در فاصله ی یک قدمی.آهی در دل کشید.



این روزها سخت بود، مثله پیکار شیر و آهو!



دلش کمی خنده با چاشنی تند شادی می خواست.کمی عصاره ی عطش در کنار معشوق!



آلمای ساده و خندانش مانند درخت پیری اخمو شده بود.دلتنگ بود.برای نکیسا گفتن های بی دغدغه ی آلما.هر چند گاهی بی رحمانه حس زیبای دخترک را با بی تفاوتی های



نفرت انگیزش نابود می کرد.نفس عمیقی کشید و حواسش را به جاده داد.صدای آلما توجه اش را جلب کرد:به زن دایی خبر دادی داریم میریم شمال؟



-مگه بچه ایم هر جا میریم خبر بدیم؟



-نه اما زن دایی نگران میشه.بهش بگی بد نیست.



-فعلا که دستم گیره،بعدا یه زنگ می زنم بهش.راستی مگه تو نگفتی دایانا تنهاس؟ پس اون پسره و دختری که تو ماشین بودن کی بودن؟



-از دوستای دایانان.من نمی دونستم اینا هم میان.



نکیسا با پوزخند و تمسخر گفت:تنهایی دوستتم دیدیم.



آلما چیزی نگفت.نکیسا گفت:قراره چند روز شمال باشیم؟



-نمی دونم شاید 3 یا4 روز.



نکیسا سرش را تکان داد و گفت:خوبه.پس میشه یکم خوش گذرونی کرد.



آلما مشکوکانه نگاهش کرد و گفت:خوش گذرونی؟ چی مثلا؟



نکیسا به قیافه ی او خندید وگفت:دیوونه،قیاقشو.خوش گذرونی سالم.چته مگه من پسر بدیم؟



آلما لبخند زد و سرش را تکان داد اما حرفی نزد.نکیسا اخمی تصنعی رو چهره نشاند و گفت:یعنی بدم؟



آلما با صدای بلند خندید.شعف در دل نکیسا غوغا کرد.آلمای زیبایش بعد از مدت ها از ته دل خندیده بود.صمیمانه لبخند زد و گفت:یه بار گفتم از خنده هات محرومم نکن.



خیلی بی انصافی آلما!



آلما متحیرانه نگاهش کرد که نکیسا لبخند زد و گفت:اینجوری نکن چشماتو.من که هر چی میگم تو تعجب می کنی.



آلما زیر لب گفت:از بس مغروری و بد اخلاق.



-شنیدما.



آلما شانه ایی بالا انداخت و سکوت کرد.

romangram.com | @romangram_com