#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_108


***************



دلتنگ بیتا بود.از وقتی امتحانات تمام شده بود با او حرفی نزده بود.گوشیش را از روی تخت برداشت.شماره ی ذخیره شده ی او را گرفت.بعد از چند بوق صدای بیتا



در گوشش طنین انداخت.آلما با حالتی گلایه آمیز گفت:سلام دوست با معرفت!



بیتا لبخند زد و گفت:سلام بی معرفت،خوبی دختر؟



-من خوبم اما انگار تو خیلی بهتری که هیچ سراغی ازم نمی گیری.



-گلایه آمیز حرف می زنی، باشه من قبول دارم کوتاهی کردم اما دلیل دارم تو چرا زنگ نزدی؟



آلما طلبکارانه گفت:الان که زنگ زدم.حالا حتما اگه الانم زنگ نمی زدم تو سراغی نمی گرفتی آره؟



-جوش نزن دختره ی زشت،محض اطلاع عموی روزبه فوت کرده واسه اون گرفتار بودیم.وگرنه من نه تورو یادم میره نه خودم اینقد بی معرفتم.



آلما با شنیدن خبر فوت گفت:وای بیتا واقعا متاسفم،من نمی دونستم.تسلیت می گم.



-اشکال نداره خواهری.عموش پیر بود.نزدیک 90 رو داشت.بیچاره زمین گیر شده بود.خدا کمکش کرد که رفت اینقد زجر نکشه.



-حالا حتما عروسی شما عقب می افته آره؟



-نمی دونم باید دید چی میشه.



-همه چی خوب میشه.



-ایشالا.تو تعریف کن با نکیسا خوش می گذره؟



-نگو بیتا......



آلما تمام اتفاقات را از اول تا آخر برای بیتا با آب و تاب تعریف کرد.بیتا با لبخند گفت:عجب سیرکی راه انداختین شما دو تا.من نمی دونم شما که با هم نمی سازین سفر



رفتنتون دیگه چیه؟



-از دایانا خیلی برات گفتم اگه یادت باشه.چند روزه می بینمش خیلی بهم ریخته واسه اون دوس دارم کنارش باشم.این سفر یه بهونه اس.



-امیدوارم با این اخمو خان بهت خوش بگذره.هر چند من که چشمم آب نمی خوره.



آلما بی تفاوت گفت:مهم نیست.دایانا هست با نکیسا خوش نگذره با اون خوش می گذره.



-اینقد نگو دایانا حسودیم میشه.



آلما خندید و گفت:دیوونه.



بیتا هم خندید و گفت:ترم تابستونه خودتو می رسونی بوشهر؟



-آره،پیگیرش باش انتخاب واحد شد خبرم بده برم تو سایت.



-باشه احتمالا هفته آینده اعلام کنن.



-امیدوارم....خب بیتایی با من کاری نداری؟





-نه عزیزم.خیلی ممنون که بهم زنگ زدی.دلم تنگ شده بود برات.





-منم همینطور عزیزم.به روزبه هم تسلیت بگو.سلام همه رم برسون.



-چشم.تو هم همینطور.خداحافظ



-خداحافظ



تماس که قطع شد لبخندی زیبا روی لب های آلما نشست.حرف زدن با بیتا همیشه سرحالش می کرد.....



*****************



فصل بیست و دوم



صدای بوق آلما را کلافه کرد با خشم غرید: نمیشه عجله کنی؟ دایانا پشت در منتظره صدای بوق رو نمی شنوی؟



نکیسا خونسرد کت اسپرت مشکیش را پوشید از شهین و آقا ناصر خداحافظی کرد.



آلما تند صورت عمه اش را ب*و*سید. گونهٔ دوقلوها را کشید و با احترام از آقا ناصر خداحافظی کرد و بیرون رفت. با دیدن دایانا برایش دستی تکان داد.دایانا لبخند زد



و در جوابش سرش را تکان داد.نکیسا دو ساک کوچکشان را در صندوق عقب نهاد.آلما به سوی دایانا رفت.کنار پنجره کمی خودش را خم کرد و گفت:دایانا جان معذرت.


romangram.com | @romangram_com