#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_107
-آره،چی شده زیر حرفت می زنی؟
-من خواب بودم اصلا متوجه حرفات نشدم حتی یادم نمیاد گفتم باشه برو.
آلما شانه ایی بالا انداخت و گفت:مشکل خودته.من اجازه گرفتم تو هم راضی هستی.
نکیسا با اخم گفت:من نمیام اگه تنهایی می تونی بری بفرما.
آلما با حرص و اخم گفت:چرا اذیت می کنی؟
-دوست تو داره میره چه لزومی داره ما هم بریم ها؟
-اون دوستمه به من احتیاج داره.بودن من کنارش کمکه براش.
نکیسا پوزخندی زد و گفت:فقط اونه که به تو احتیاج داره آره؟ تو هم که فقط دلت برا اون سوخت.
نکیسا زیر لب گفت:پس من چی که بهت احتیاج دارم اما تو اینقد بی رحمی؟
-آره مگه چیه؟ تو تا حالا کمکی به دوستات نکردی؟
نکیسا بی خیال شانه ایی بالا انداخت و گفت:بی من چه! من که نمیام.
آلما بغض کرد.می دانست که نکیسا فقط می خواهد اذیتش کند.نکیسا بدون توجه به حال آلما گفت:دلیل نمی شه هر کی هر جا میره ما هم دنبالش بریم.
آلما با بغضی که در گلویش بیشتر شده بود گفت:خیلی بی انصافی! می دونم که قصدت فقط اذیت کردنه منه.باشه نمیرم.اما قسم می خورم تا وقتی برگردیم پامو
از این خونه بیرون نمی زارم.
نکیسا پوزخندی زد و گفت:خب که چی؟ نرو،فک کردی برای من مهمه؟
اشک در چشمان آلما حلقه زد.این مرد بی رحم بود.خشک بود.احساس با او بیگانه بود.با بغضی که شکسته بود گفت:برات مهم نیستم.واسه همینه که اذیت کردن
من سرخوشت می کنه.باشه بی رحم....
اشکهایش اجازه نداد که ادامه دهد.نکیسا متحیرانه نگاهش کرد.دیدن اشک های آلما قلبش را فشرد.به سوی آلما رفت.دست دراز کرد تا اشک هایش را پاک کند که
آلما دستش را پس زد و با بغضی که دیوانه اش کرده بود گفت:بهم دست نزن.
نکیسا بی توجه به او با دو دستش صورت آلما را قاب گرفت و با لبخند گفت:چه پرنسس دل نازکی! چرا گریه می کنی؟
آلما سعی کرد خود را از این همه هیجان و نزدیکی نجات دهد.کنار کشید اما بی فایده بود نکیسا او را به خود نزدیک کرد و زمزمه وار گفت:دختر زیبا باهات میام فقط
با اشکات دیوونه ام نکن.
این بار آلما بود که متحیر شود.باور تغییر رفتار نکیسا در عرض چند دقیقه سخت بود.نکیسا لبخندی زیبا و خواستنی روی لب آورد و گفت:دل نازک شدی آلما،شکننده شدی....
آلما کمی از او فاصله گرفت و گفت:تو این کارو باهام کردی..یادت رفته؟
نکیسا رهایش کرد.نگاهش را از او گرفت و گفت:می دونم.
آلما زیر لب گفت:کاش می دونستی .نمی دونستی که اینقد آزارم دادی.
نکیسا نگاهش را به او دوخت و گفت:آلما من....
فرار چیزی بود که در گوش آلما زنگ خورد.منتظر نبود.هنوز هم شنیدن را نمی خواست.نه بعد از تمام این دل شکستن ها و بی احترامی ها.بدون آنکه مهلت حرفی به
نکیسا دهد گفت:من میرم.گفتی میای.میرم وسایلو آماده کنم.
نکیسا متعجب نگاهش کرد.صدا زد :آلما!
آلما درمانده در دل گفت:اینجوری صدام نزن بی انصاف! نابودم کردی ولم کن توروخدا!
بدون آنکه جواب نکیسا در دهد از اتاق خارج شد.
.با رفتن آلما لبخندی زیبا روی لب های نکیسا نشست.این فرار مطمئنش کرد که آلما او را دوست دارد اما چرا به جای گوش دادن به حرف های مردی که دوست داشت
ترجیح می داد فرار کند را نمی دانست.اما همین که خیالش از بابت آلما راحت شده بود انگار باری از دوشش برداشته شده.شادمانه دور خود چرخی زد و ترانه ای را
زیر لب زمزمه کرد غافل از آنکه آلما در اتاقش پر از استرس و ترس است.نمی دانست نکیسا می خواست چه بگوید؟ یا حتی شاید با این کار می خواست مچش را بگیرد
که خوب هم این کار را کرد حالا با این فرار نکیسا را مطمئن کرده بود که هنوز هم دوستش دارد.اما محال بود آلما تا از احساس نکیسا مطمئن نشده حرفی بزند از احساسش!
احساسی گرم که هنوز بعد سال ها او را در خود شعله ور می کرد.با دست ضربه ایی به سرش زد و گفت:دختره ی احمق! آدم نمی شی.
romangram.com | @romangram_com