#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_103
قبل در آ*غ*و*شش بیهوش بود.نفسش را پوف کرد و در کنار آقا ناصر نشست.اما همه ی حواسش به آلما بود. آلما بی خبر از این شیفتگی که ساعت هاست نظاره گرش
است.....بعد از ناهار پسرها یک گروه و دخترها هم گروه دیگری شدند.توپ را برداشتند و به قسمت صافی از باغ که بدون درخت بود رفتند.آنجا بندی را به دو درختی که
با فاصله ی زیادی از هم بودند بستند تا مثلا تور والیبال داشته باشند.همین که به زمین رفتند پسرها برای نشان دادن قدرتشان توپ را با ضربات محکم به زمین دخترها
پرت می کردند که گاهی ضربات به تن و بدن دخترها می خورد.اما در آن بین ضربه ایی بود که م*س*تقیما از طرف حمیدرضا به صورت آلما خورد.ضربه با آنکه زیاد درد داشت
اما آلما به این نتیجه رسید که یا امروز نفرین شده برایش است یا این باغ.چون مرتب بلا به سرش می آمد.صورتش از ضربه می سوخت.دستش را به صورتش نهاده
بود که حمیدرضا و بقیه سراسیمه به سویش آمدند.این بار دیگر نکیسا نتوانست طاقت بیاورد و کنارش زانو زد و چانه ی آلما را در دست گرفت و به چشمان آلمای حیرت زده
از رفتارش نگاه کرد به نرمی گفت:خوبی؟
آلما فقط بروبر نگاهش می کرد.حرفی برای گفتن نداشت.حمیدرضا گفت:آلما خانوم خوبین؟ به خدا من منظوری نداشتم فک نمی کردم توپ به صورتتون بخوره.
این توپ و این ضربه می ارزید که باز می خورد اما توجه مرد محبوبش را به جان می خرید.نکیسای مغرورش نگرانش شده بود.چه بهتر و زیباتر از این اتفاق؟! او توجهی
به حمیدرضا نکرد نگاهش را به عسلی های بی قراری که عاشقش بود دوخت و گفت:من خوبم.
نکیسا مهربانانه لبخند زد و گفت:بلند شو دیگه نمی خواد بازی کنی،انگار هر چی بلاس قراره امروز سر تو بیاد.
آلما سرخوشانه خندید و بلند شد.محمدرضا گفت:کجا؟ پس بازی چی؟
آلما گفت:شما بازی کنین،من نگاتون می کنم، اصلا من داور!
نکیسا گفت:بازی رو ادامه بدین من هستم.
حدیث به اعتراض گفت:ما کم شدیم قبول نیست.
نکیسا گفت:من میام تو گروه شما.
حدیث شانه ایی بالا انداخت.محمدرضا گفت:پس نکیسا بیا تا شروع کنیم.
نکیسا رفت و بازی دوباره از سر گرفته شد.در حالی که حس خاص و زیبا در قلب آلما و نکیسا جاری بود.
بعد از بازی نکیسا به سوی آلما آمد و گفت:صورتت بهتر شد؟
آلما سرش را تکان داد وگفت:دیگه زق زق نمی کنه.
حمیدرضا با شنیدن صدایشان به سوی آلما آمد و با شرمندگی گفت:اومدم بازم عذر بخوام.واقعا از روی قصد نبود.من خیلی شرمنده ام امیدوارم بتونم براتون تلافی کنم.
نکیسا در دل گفت:ا..یه بار عذر خواستی چی هی میای و تکرار می کنی؟
آلما با تواضع لبخند زد و گفت:اصلا مهم نیست فراموشش کنین.
حمیدرضا لبخند زد و گفت:متشکرم.شما خیلی متواضعین.
اخم روی چهره ی نکیسا نشست.احساس بدی از این لفظ کلام گفتن های حمیدرضا داشت .برای آنکه کسی متوجه حسادتش نشود گفت:من میرم شما هم بیاین.
آلما متعجب به رفتنش نگاه کرد.حمیدرضا بار دیگر عذرخواست و رفت.شکیبا با لبخند به سویش آمد و گفت:اینجوری نگاش نکن.نگو نفهمیدی به حمیدرضا حسودیش شد.
آلما با صدا خندید و گفت:یه چیزی بگو که روش بیاد.نکیسا سایه منو با تیر می زنه بعد واسه من اونم برای دو کلمه عذرخواهی حمیدرضا حسودی کنه؟ حرفا می زنیا.
شکیبا شانه ایی بالا انداخت و گفت:من اونچه که با چشام دیدمو باور می کنم نه اونی که تو می بینی.
حدیث دست شکیبا را گرفت گفت:شکیب بریم که دلم بد ه*و*س چای کرده.
شکیب گفت:آلما تو هم بیا وایسادی چیکار؟
محمدرضا با اخمی ساختگی دستش را به کمرش زد و گفت:خانوم اگه مارم تحمیل بگیری به خدا به هیچ جا بر نمی خوره ها.
شکیبا خندید و گفت:تو که حسودی نبودی آقای من.
محمدرضا گفت:شدم خبر نداری.
شکیبا به سویش رفت دست دور کمرش انداخت و با او همقدم شد.حدیث از فرصت استفاده کرد با آلما همقدم شد و گفت:پسرداییت نامزدته؟
آلما متعجب نگاهش کرد.از این همه کنجکاوی این دختر واقعا حرصش گرفته بود فقط دوست داشت می توانست بگوید به توچه؟ اما حرف دیگری زد.با جسارت و
بدجنسی گفت:آره،چطور مگه؟
حدیث برای آنکه مچش را بگیرد گفت:آخه گفتی یکی دیگه رو دوس داره.
پوزخندی روی لبهای آلما نشست و گفت:اون یکی نمی تونه نامزدش باشه مثلا؟
romangram.com | @romangram_com