#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_102
آلما با یادآوری موضوع با اخم گفت:از بی حواسی خودم بود سرم به تاب ته باغ خورد.
در حین گفتن نگاه عصبانیش را به دوقلوها که گوشه ایی از ترس کز کرده بودند دوخته شد! شهین گفت:
-آخه عمه حواست کجا بود؟ می دونی چقد همه نگران شدن؟
پوزخندی روی لبهای آلما نشست و در دل گفت:عمه اصلاح کن،همه که نه فقط شماها،اونی که باید نگران می شد بی خیال از من داره تو رویای خودش سیر می کنه.
با تاسف گفت:ببخشید واقعا قصد نگران کردنتونو نداشتم.
آقا ناصر گفت:بخیر گذشت.
شهین سرش را در آ*غ*و*ش گرفت و گفت:عزیزم ما فقط دوست نداشتیم اتفاقی برات بیفته.
حدیث زیر لب به شکیبا گفت:چقد این دختر داییت لوسه.آقا پلیستون انگار بیشتر از یه پسر دایی نگرانش بود.
شکیبا با بدجنسی لبخند زد و گفت:نامزدشه نباید نگرانش باشه؟
حدیث با حیرت گفت:چی؟!
شکیبا اخم کرد و گفت:هیس،بریم خونه برات تعریف می کنم.
آلما خود را از شهین جدا کرد از همگی معذرت خواست و با خباثت به دوقلوها نگاه کرد و گفت:تیتانا بیاین اینجا کارتون دارم.
شهرام گفت:خوبی آلما جون؟ میگم ما فعلا بریم بازی بعد میایم.
آلما نیش خندی زد و گفت:کجا؟ خب با هم میریم بازی.
آلما بلند شد به سویشان رفت دست هر دو را گرفت و به سویی که در دید بقیه نبود برد.همین که از نظرها ناپدید شد با اخم گفت:میرین بالای درخت و تا یک ساعت
سروته آویزون درخت می شین.
دوقلوها با چشمانی گرد شده گفتند:چی؟!
-همین که شنیدین! یا انجام می دین یا گزارش دسته گلتونو به عمه شهین می دم.
دوقلوها به ناچارهر کدام بالای یکی از درخت ها که نظر می رسید شاخه های قدرتمندی دارند رفتند.پاهایشان را دور شاخه حلقه کردند و خود را سروته از درختان آویزان
شدند.از آنجا که قبلا این کار را کرده بودند زیاد سخت نبود اما یک ساعت خیلی زیاد بود.آلما با خنده گفت:یک ساعت وقت می گیرم تموم شد می تونین بیاین پایین.
خودش روی تکه سنگی نشست،گوشیش را درآورد و مشغول بازی پوکر با گوشیش شد.غافل از آن که دو چشم مشتاق عسلی رنگ در حال دید زدن او و تنبیه جالبش
برای بچه ها است.هر چند عسلی های مشتاق جلو نرفت تا آلما او را ببیند....بعد از نیم ساعت طاقت دوقلوها تمام شد و آه و ناله هایشان به هوا رفت.بهرام که
جانش به لبش رسیده بود گفت:تو رو خدا آلما دارم میمیرم بزار بیایم پایین غلط کردیم.
آلما خندید و گفت:هنوز زوده نیم ساعت دیگه مونده.
شهرام با بدبختی گفت:سرم داره درد می کنه رحم کن آلما!
آلما به طرفشان برگشت.دلش سوخت.صورتشان از هجوم خون سرخ شده بود.برای آنکه جذبه اش حفظ شود با اخم گفت:بیاین پایین اما یادتون نره اگه کارتون تکرار
بشه بدتر حالتونو می گیرم.
دوقلوها از خدا خواسته از درخت پایین آمدند قبل از اینکه آلما چیزی بگوید پا به فرار نهادند
آلما از فرارشان خندید.به ساعتش نگاه کرد تا ناهار هنوز زود بود.پس هندزفری اش را درآورد و در گوش نهاد.آهنگی بی کلام و آرام از نواختن ویلون را پخش کرد و سرخوش
در میان نسیمی که شادمانه در لابه لای درختان می پیچید دستانش را باز کرد و مانند ر*ق*ص باله در میان امواج شکوهمند نسیم ر*ق*صید.حرکاتش نرم و دلربایانه بود.
جوری که مردی که در لا به لای درخت ها نظاره اش می کرد با بی تابی و ضربان قلبی تند هر لحظه ممکن بود افسار احساسش را پاره کند و او را سخت با این دلربای هایش
در آ*غ*و*ش بگیرد.نکیسا در تمام مدت حتی پلک هم نمی زد تا این افسونگری از سرش بیفتد.اما آلما آرزو می کرد کاش نکیسا الان کنارش بود تا دستانشان به هم پیوست
و به آرامی با هم می ر*ق*صیدند.بلاخره وقتی خسته شد لبخندی زد و با خود زمزمه کرد:دیوونه شدم،دیوونه بودم مثله همیشه! دیوونه ی اونم که با اون چشمای عسلیش
زندگیم شده،از زندگیم نمی ره هر کاری می خوام بکنم.اسیرش شدم.اسیر.
نگاهی به ساعت مچیش انداخت.وقت ناهاربود به سوی بقیه رفت.اما نکیسا برجای ماند.روی تکه سنگی نشست.با کلافگی سرش را در دستهایش گرفت و در دل
نالید:خدایا چیکار کنم؟ نمی تونم ازش بگذرم اما دلم باهاش صاف نیست.بدجور خوردم کرد.اون منو کمتر از خودش می بینه چطور برم طرفش؟ موندم تو کارت خدا
جون! چیکار کنم آخه؟
چند دقیقه ایی بر جای ماند تا بلاخره درمانده بلند شد و به سوی بقیه رفت.به آنها که رسید نگاهش به آلما افتاد که سرخوشانه می خندید.انگار نه انگار که ساعتی
romangram.com | @romangram_com