#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_101

آلما از وقتی یادش می آمد از این موجود خزنده ی بی دست و پا می ترسید.جوری که حتی اگر تصویری هم از مار می دید از ترس صورتش سفید می شد.و حالا این دوقوهای



شیطان بدون اطلاع از ترس آلما برای شوخی داشتند سربه سرش می گذاشتند.شهرام خندید و گفت:آلما زشته چرا داد می زنی؟ آخه این چیه که می ترسی؟



آلما با تهدید گفت:به خدا اگه همین الان نرین بعدا حسابتونو می رسونم.



این حرف باعث شد شهرام چوب را از بهرام بگیرد.داد زد:آلمای ترسو،ترسو!



چوب را به طرف آلما پرت کرد.آلما آنقدر ترسید که خواست فرار کند آنقدر عجله داشت که بدون آنکه متوجه شود همین که خواست بلند شود سرش محکم به تاب فلزی خورد



و بدون آنکه چیزی بفهمد بیهوش روی زمین افتاد.دوقلوها با ترس به آلما نگاه کردند.بهرام فورا به سوی چوب که مار با تقلا در حال جدا کردن خود از آن بود رفت.چوب را برداشت



و از دیوار به بیرون باغ پرت کرد.شهرام روی آلما خم شد.چند بار در صورت آلما زد اما او چشمانش را باز نکرد.با ترس گفت:بهرام چیکار کنیم؟ فک نمی کردم اینقد بترسه.



بهرام چشم غره ایی به او رفت و گفت: همش تقصیر تو بود میرم دنبال مامان اینا.



بهرام به حالت دو ز آن دو جدا شد.نرسیده به بقیه نکیسا را دید که دست دراز کرده بود گیلاس می چید.بهرام نفس زنان کنارش ایستاد و گفت:آلما...اون...



نکیسا به اضطراب



او نگاه کرد متوجه شد مشکلی پیش آمده.احساس ترس کرد و گفت:چی شده؟ اتفاقی برای آلما افتاده؟



بهرام که کمی نفسش جا آمده بود گفت:بیهوش...شده،ته باغه.



نکیسا از این حرف جا خورد و گفت:کجاس؟ نشونم بده.



بهرام دوباره مسیر آمده را به حالت دو برگشت.نکیسا هم با دو پشت سرش رفت.همین که به آلما که زیر تاب بیهوش افتاده بود رسید سراسیمه به سویش رفت.شهرام



خود را کنار کشید و با ترس و دستپاچگی گفت:



-به خدا نمی خواستیم اینجوری بشه! نمی دونستیم اینقد می ترسه.



نکیسا دستش را زیر سر آلما نهاد سرش را بلند کرد و چند بار با ضربه ی دست در صورتش زد.اما آلما چشمانش باز نشد.نکیسا با خشم غرید: چیکار کردین؟



چطوری بیهوش شده؟



شهرام با ترس گفت:ما یه مار دیدیم تو باغ گرفتیمش و اومدیم پیش آلما،گفتیم سربه سرش بزاریم.اما اون خیلی ترسید.من چوبی که مار بهش آویزون بود و به طرفش پرت کردم



آلما می خواست فرار کنه سرش خورد به تاب یهو افتاد زمین!



نکیسا با خشم فریاد کشید:شما دو تا کی بزرگ می شین؟ آلما از تنها چیزی که می ترسه ماره.



نکیسا بدون معطلی دست زیر پای آلما کرد.او را بلند کرد و به سرعت به سوی بقیه رفت.همه با دیدن آلما با آن حالت در آ*غ*و*ش نکیسا ترسیدند.شهین با ترس ضربه ایی



به صورت خود زد با عجله بلند شد و به سویشان آمد و گفت:خدا مرگم بده،چی شده؟



نکیسا ،آلما را به آلاچیق برد.روی زمین او را خواباند.همان موقع ارغوان با غرور گفت:حمید جان مامان برو ببین چی شده؟ آخه پسرم دکتره.



نکیسا از آلما فاصله گرفت و حمید رضا کنار آلما نشست.مچ دست آلما را گرفت تا نبضش را چک کند.چقدر نکیسا از اینکه غیر از خودش کسی تن آلمای زیبایش را



لمس کند بدش آمد حتی اگر نام دکتر را یدک می کشید.حمید رضا نگاهی به شهین که نگران و ترسیده ایستاده بود مرتب انگشتان دستش را می شکست



گفت:خاله شهین یه لیوان آب بهم بدین،یه لیوانم آب قند و یه کم هم نمک توش بریزین درست کنین،نگران نباشین فقط فشارش افتاده.



پوزخندی روی لبهای نکیسا نشست و در دل گفت:خب اینو منم می دونستم اینقد دکتر دکتر گفتن داشت؟



شهین کاری که حمیدرضا از او خواسته بود را انجام داد.حمیدرضا مقداری آب از لیوان در دستش ریخت و نم نم روی صورت آلما ریخت و چند ضربه ی آرام پشت سر



هم روی صورت آلما زد.ضربات و خیسی آب کار خودش را کرد و آلما چشمانش را باز کرد.همان موقع در سرش احساس تیر کشیدن و درد کرد اما وقتی متعجب و نگران



همه را بالای سر خود دید پشیمان شد که چیزی بگوید.حمیدرضا فورا لیوان آب را از شهین گرفت.جلوی آلما گرفت و گفت:یکم از این بخور.



آلما کنجکاو به پسری که کنارش خیمه زده بود نگاه کرد.از این همه نزدیکی متعجب شد.چشم چرخاند تا نکیسا را بیابد که بلاخره او را با فاصله از خودش در حالی که نگاهش



به اطراف بود و هیچ توجهی به آلما نداشت دید.غم عالم کوه شد در دلش! سد کشید بر احساسات شادی که می توانست داشته باشد! نیم خیز شد و نشست.لیوان



را گرفت و مقداری از آب قند آن را نوشید و گفت:بسه،مرسی.



حمیدرضا پرسید:جایی درد نداری؟



آلما متعجب نگاهش کرد که حمیدرضا با خوشرویی گفت:من دکترم فضول نیستم.



آلما سرش را تکان داد و گفت:مرسی از لطفتون،درد ندارم.



حمیدرضا سرش را تکان داد و بلند شد.شهین کنارش نشست و گفت:چی شده بود عزیزم؟ چرا بیهوش شدی؟



romangram.com | @romangram_com