#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_100
-نه پس می خواستی هی به تو زنگ بزنممو التماس کنم؟
-روتو برم پسر جای تشکرته؟
-بابا چیه امروز اعصاب نداری؟ فرشته خیلی دختر خوبیه،قراره همو بیشتر بشناسیم.
آلما با خوشحال خندید و گفت:ایشالا.
-آها بلاخره خندیدی؛خوشم میاد هر وقت با من حرف می زنی روحت منور میشه.
-از بس دلقکی.
-دستت درد نکنه واقعا! حیف وقت باارزش من که به پای تو می ریزم،کاری نداری می خوام برم به ادامه ی خوابم برسم؟
آلما خندید و گفت:نه پیام بازرگانی تموم شد به خوابت برس.
-دختره ی لوس! خداحافظ
آلما با صدا خندید و تلفن را قطع کرد.خود را روی تاب تکان داد و شعری را زیر لب تکرار کرد:
بیا حادثه ساز آفرینش شویم....
قصه گویم از شاپرک،از گل سرخ....
و نترسیم ز بید ز کلاغ لبه دیوار خراب انباری....
من و تو عاشق لحظه ی پروازیم....
مثل کفتر لب آبی روان....
دلم از این شوری درد می ترسد....
و نوازش سخن از آیینه و شمعدانی است...
دل من می شکند از حسد،از بی وفایی مردی از دور....
مردی از ناخالصی ادوارها....
مردی از هیچ های توان رسیده ی مجهول....
من خوشم از ناخوشی های مدام....
مثل زهرهلاهل در افق دلواپسی....
کاش جرعه ایی دل می شدی....
از رنگین کمان پر می شدی....
و می گرفتی دلی از غم را....
اما....
تو هنوز در پی آن کوه بلند....
آن شهر شلوغ...
آن حادثه ی پارک نشین شهری...
کاش می رفتی..
کاش...
صدای شهرام و بهرام که با داد و بیداد و خنده ی م*س*تانه به سوی او می آمدند توجه اش را جلب کرد.شهرام در حالی که چوبی دو شاخه در دستش بود به سوی آلما
آمد.آلما فقط یک لحظه چشمش به چوب افتاد و ناگهان تمام باغ از صدای جیغش پر شد.شهرام و بهرام به ترس او خندیدند.دور چوب مار قهوه ای رنگ براق تقریبا کوچکی
پیچیده بود.جوری که از چوب نمی افتاد اما سرش را به حالت حمله بالا گرفته بود.آلما از ترس ضربان قلبش بالا رفت.لرز گرفت. صورتش سفید شده بود.بهرام با
خنده گفت:آلما چقد تو ترسویی! مار که ترس نداره نگاه کن...
چوب را از شهرام گرفت و به آلما نزدیک کرد.آلما از ترس زیاد از روی تاب به زمین افتاد و بی وقفه جیغ می کشید و گفت:تو رو خدا ازم دورش کنین، تو رو خدا...کمک،
یکی کمکم کنه.
romangram.com | @romangram_com