#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_104
حدیث برگشت و دستپاچه گفت:چرا که نه!
آلما با حرص و اخم رک گفت:دوس ندارم کسی زیادی به روابط منو نامزدم توجه کنه.
حدیث ناباور نگاهش کرد.آلما اخمی غلیظ تر نشان داد و با سرعت از کنارش گذشت.حدیث زیر لب گفت:دختره ی از خود راضی.انگار نوبرشو آورده با اون مردیکه
عصا قورت داده.
پوزخندی زد و پشت سر آلما رفت......
آیینه رو روی آلما تنظیم کرد.دختر جوان غرق در خیالات خود از پنجره بیرون را نگاه کرد.نکیسا نمی توانست چشم از او بگیرد.چقد در این چند روی که با او همصحبت
نشده بود دلش برای او تنگ شده بود.اما الان حس بهتری داشت.حسی خیلی خوب.هر چند هنوز هم ته دلش منتظر یک پشیمانی یا یک عذرخواهی از طرف آلما
بود تا او هم ببخشد اما امروز فهمید دل و دین باخته به این آهوی و*ح*ش*ی! نمی تواند بی خیالش شود.نه اینکه کسی توجهی به او داشته باشد که دوست نداشت.آلما
برگشت.به آیینه ایی که روی صورتش تنظیم شده بود نگاه کرد.متعجب شد.اما به روی خود نیاورد.نکیسا همین که متوجه نگاه آلما شد نگاهش را دزدید انگار هنوز
هم می ترسید آلما متوجه شیفتگیش شود.انگار دوست داشت همان مرد مغرور برای آلما می ماند.چقدر تشنه کردن آلما را دوست داشت.در صورتی که خبر نداشت
مدت هاست که آلما او را تشنه کرده.دختری آرام که حالا چموش و فراری شده بود.....
به خانه که رسیدند شهین گفت:برین بخوابین که می دونم همتون خسته این.
دوقلوها زودتر از بقیه به اتاقشان رفتند.آلما با خستگی کوله اش را برداشت و به اتاقش رفت.و نکیسا پشت سرش.هر دو در فکر رفتارهای یکدیگر در خیال خود به
خوابی شیرین رفتند.
************************
آلما از دیدن قیافه ی مضطرب دایانا متعجب شد از جلوی در کنار رفت و گفت:بیا تو.
دایانا داخل شد.آلما پرسید :چی شده دایانا؟ خیلی بهم ریختی.
دایانا گفت:بریم داخل برات تعریف کنم.
آلما سرش را تکان داد و با دایانا داخل خانه شدند.شهین با دیدن دایانا جواب سلام دایلانا را داد و گفت:خوبی دخترم؟ آقاجونت و
خانوم جونت اینا خوبن؟
دایانا لبخند زد و گفت:ممنون شهین خانم.خوبن سلام رسوندند.
آلما گفت:عمه ما میریم تو اتاق خودم.
شهین سرش را تکان دادند.آلما و دایانا هم به طبقه ی دوم رفتند.آلما در اتاقش را باز کرد و گفت:بفرما.
دایانا لبخند زد و گفت:می بینم که جلتنمن شدی!
آلما خندید و دایانا داخل شد.روی تخت نشست.آلما پرسید:خب حالا بگو،چی شده؟
-می خوام فردا برم شمال،باهام میای؟
آلما متعجب پرسید:چرا؟مگه چی شده؟
دایانا کلافه گفت: آرش داره میاد.
آلما مشکوکانه دایانا را نگاه کرد و گفت:تو مطمئنی همه چیزو برام گفتی؟
دایانا نفس عمیقی کشید و گفت:خلاصه بهت بگم که آرش نباید دستش بهم برسه.
-دایانا گیجم کردی،معلومه داری چی میگی؟! آرش نامزد توئه چرا داری ازش فرار می کنی؟
-مفصله.اون اسمن فقط نامزد منه.....
چشمان آلما از زور حیرت گرد شد.گفت:دایانا حالت خوبه؟ داری چی میگی؟
-ببین منو ارتام یه کاری کردیم.... قبل از اینکه با آرش نامزد بشم بین منو آرتام صیغه خونده شده و آرتام شد شوهره من. قرار بود سرِ فرصت اینو به آرش بگیم و ازش
بخوایم بکشه کنار ولی با تصمیمِ آنیِ آرش همه چی به هم ریخت و من مجبور شدم با رش واردِ یه معامله شم.
آلما بلند شد چرخی دور خود زد و گفت:داری شوخی می کنی؟ این دیوونه بازیا چیه؟
-درکم کن آلما.اونا آرتام منو عشق منو ازم گرفتن دو دستی به مهسا تقدیم کردن بعد آرشو قالبم کردن می خواستی ساکت باشم؟
romangram.com | @romangram_com