#در_چشم_من_طلوع_کن_پارت_36
شهین بلافاصله به جان بالشتش افتاد چند لحظه بعد به سوی غزاله چرخید و گلوله كوچكی به قدر ماش به سمت او گرفت و گفت:
- بیا بخور واسه معده ات خوبه.
غزاله در عین سادگی و عدم علاقه اش به خوردن دارو ، تعارف كرد.
- نه نه .... ممكنه خودت كم بیاری.
- تو غصه من و نخور. خودم می دونم چه جوری تهیه اش كنم.
دخترك بی اندیشه و ساده بدون مخالفت آن را روی زبانش گذاشت ، اما به محض تماس آن با زبانش با انزجار گفت :
- چقدر تلخه.
شهین بلافاصله لیوان آب را به لبـ ـهای او نزدیك كرد و در كمتر از یك ثانیه شیره را به اعماق معده بیچاره زن بینوا فرستاد.لبخند شهین از روی رضایت بود چون می توانست در كمتر از یك هفته غزاله را معتاد و مطیع اوامر خود كند. اما توهماتش بیش از نیم ساعت طول نكشید ، زیرا غزاله در اثر خوردن شیره تریاك ابتدا دچار سرگیجه و سپس حال تهوع شد و مسمومیت شدید او را راهی درمانگاه زندان و از آنجا به بیمارستان سیرجان كرد.
این امر ناخواسته اسباب گرفتاری او را در تشكیل پرونده ای دال بر استفاده از مواد مخدر به وجود آورد. و این ، خود نقطه سیاهی در روند تحقیقات در مورد او شد.
یكی از شبهای گرم تیر ماه زندانیان سلول شماره 5 گرد هم جمع شده بودند و هر یك قصه زندگی خویش را میگفتند.
تا زمان خاموشی وقت زیادی نمانده بود . همه آنهایی كه با غزاله در یك سلول بودند ، مشتاق شنیدن داستان زندگیش او را وادار به تعریف كردند.
غزاله لبخندی زد و متعاقب آن گفت :
- طعم پدر رو نچشیدم، بچه كه بودم او رو از دست دادم. اصلا قیافه اش یادم نیست. مادر مهربون و فداكارم به خاطر ما هیچ وقت ازدواج نكرد. اینقدر این در و اون در زد تا بالاخره تونست دستش رو توی آموزش و پرورش بند كنه.
درسته كه گفتم طعم پدر رو نچشیدم ، ولی مادرم هیچی برامون كم نذاشت. پدر بود ، مادر بود ، رفیق بود .... الانم كه همه وجودمه، بگذریم. برادر بزرگم هادی 29 سال داره و مهندس عمرانه و در یك شركت ساختمونی كار می كنه. خواهر كوچیك ترم غزل دانشجوی سال دوم مهندسی الكترونیكه. خودمم تا اومدم بجنبم با یه دیپلم خشك و خالی ریاضی تن به ازدواج ...
فالی میان حرفش پرید.
- اول بگو ببینم با شوهرت چطور آشنا شدی؟
- خیلی اتفاقی ، دو سال پیش كه برای گردش نوروزی رفته بودیم شیراز ، تخـ ـت جمشید با هم رو به رو شدیم.
غزاله لبخندی زد و در ادامه گفت :
- دسته جمعی به سمت پاركینگ می رفتیم. هادی بستنی قیفی خریده بود و من بی میل لیسش می زدم. حین قدم زدن غزل كه یه كم تنبل تر از بقیه بود ایستاد و گفت: ( هادی تو برو ماشین رو از پارك در بیار ما همین جا منتظر می مونیم) هادی موافقت كرد، اما همسرش نیلوفر برای درددل عاشقانه دنبالش راه افتاد.
غزل تند و تند به بستنی اش لیس می زد. در حالیكه نگاهش می كردم تكیه دادم به ماشین همجوارم و گفتم ( چه بستنی مسخره ای ، كاش نخریده بودیم.) غزل گفت( مجبورت كه نكردن، بندازش دور ) . نگاهی به بستنی انداختم و در حالیكه می گفتم خداحافظ به پشت سرم پرتابش كردم. یك لحظه بعد با دیدن چشمهای گرد شده غزل بی درنگ چرخیدم. خدای من بستنی درست وسط سر اون فرود اومده بود.
هراسان ماشین رو دور زدم ، طرفم اونقدر عصبانی بود كه احساس می كردم می خواد خفه ام بكنه...
دستپاچه دستمالی از كیفم درآوردم و به طرفش دراز كردم ولی محكم زد زیر دستم. با اینكه از رفتارش دلگیر شدم ، ولی به خاطر قیافه مضحكی كه پیدا كرده بود ، نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم. به سختی لبهامو جمع كردم كه جلوی خنده ام رو بگیرم كه نشد. نرم نرمك عضلات صورت و شكمم به حركت درآمد و پكی زدم زیر خنده.
برافروخته شد و داد زد ( مرض... به چی می خندی؟) نمی تونستم جلوی خنده ام رو بگیرم . خنده ام بالا گرفت و در جوابش انگشتم رو به سمت سرش نشانه رفنم و گفتم : ( خیلی با مزه شدی) . غزل كه احساس كرد الانه كه یه كتك مفصل نوش جان كنم. جلو دوید و از منصور معذرت خواهی كرد. من هم كم كم به اعمال خودم مسلط شدم . بیشتر از قبل شرمنده شده بودم. گفتم : ( معذرت می خوام ، نمی دونم چرا یه همچین كار احمقانه ای كردم ). پاسخی نداد و بی اعتنا به سمت صندوق عقب رفت . ظرف 4 لیتری آب رو با عصبانیت به سمتم گرفت . مطمئن بودم در آن لحظه ارث پدرش رو از من طلب داره، چون با تغیر گفت : ( بریز رو دستم.) سر و صورتش رو شست ولی هنوز از دستم عصبانی بود. ظرف آب رو از دستم قاپید. سرش داخل صندوق عقب ماشین بود كه سرم رو جلو بردم و گفتم: ( من یه مسافرم و تا چند دقیقه دیگه از اینجا میرم . دلم می خواد من رو ببخشی). ولی او چنان به سمتم چرخید كه از ترس قدمی به عقب گذاشتم. دلش سوخت چون لبخند كم رنگی زد و با صدای آرومی پرسید: ( ترسیدی؟) آب دهانم را قورت دادم و گفتم : ( به هر حال معذرت می خوام، خداحافظ). چرخیدم برم كه گفت : (بچه كجایی ؟) . ( كرمان).ابرویی بالا داد و گفت : ( دختر كرمونی !!.... باور نمی شه) . تند شدم : ( چرا ؟ مگه دخترای كرمون شاخ دارن؟) بدون ابنكه جوابی بده خیره شده بود . منم لاقید شانه ای بالا انداختم و به علامت خداحافظی دست بلند كردم و ازش دور شدم. و چند دقیقه بعد به اتفاق هادی به سوی شیراز حركت كردیم.
فردای آن روز به اتفاق رفتیم حافظیه. هادی و نیلوفر ، بعد از زیارت رفتن زیر سایه و یه گوشه ای مشغول دل دادن و قلوه گرفتن شدند، غزل هم برای فال دم پله ها موند ، ولی من راه افتادم توی محوطه. غرق تماشای انواع گلهای زیبایی بودم كه روح انسان را شاد می كرد كه صدای آمرانه مردی مخاطبم قرار داد: ( ببخشید خانم، شما دیروز اشتباها یكی از وسایل من رو با خودتون نبردید؟). با كمال تعجب چشمم به منصور افتاد . هاج و واج نگاهش می كردم . دوباره گفت : ( جواب ندادی؟ ) دستپاچه و با لكنت گفتم : ( نه ، نه. من به وسایل شما دست نزدم) . جدی بود گفت : ( چرا زدی .... تو یكی از با ارزش ترین متعلقات من رو با خودت بردی ). ترسیده بودم احساس می كردم می خواد با تهمت زدن كار دیروزم رو تلافی كنه. در شرف گریه بودم ، گفتم : ( به خدا من به وسایل شما دست نزدم ) . خندید و با لحنی كه دلم را لرزاند ، گفت : ( اومدم دلم رو پس بگیرم). بهت زده نگاهش كردم اما خیلی زود به خودم آمدم و با اخم پرسیدم : ( منظورت چیه ؟) خیلی معذب بود. ( فكر نكن اتفاقی اینجا هستم ) . تند شدم : ( یعنی تعقیبم می كردی ؟مگه تو كار و زندگی نداری ... یه كاره دنبال مردم راه می افتی كه چی؟ ) لحن ملایم و جدی به خود گرفت و گفت : ( سوء تفاهم نشه. قصد بدی ندارم . شاید به نظرت احمقانه بیاد اما احساس می كنم بهت علاقمند شدم، خواهش می كنم یه فرصت بهم بده). بهش براق شدم و گفتم : ( برو كنار می خوام رد شم) . نگاهش التماس داشت ، گفت : ( خواهش می كنم بذار بیشتر بشناسمت). گفتم: ( اشتباه گرفتی ، من اهل رفاقت نیستم حضرت آقا). ( همچین قصدی ندارم) با نگاه و لحنی متعجب پرسیدم : ( قطعا نمی خوای باور كنم كه با یه نگاه قصد ازدواج كردی) . با كلافگی گفت : ( دوست ندارم دنبال دخترای مردم راه بیفتم و قربون صدقشون برم. یعنی توی ذاتم نیست. اگه اینجا هستم ، واسه اینه كه احساس می كنم دوستت دارم .... نمی خوام جواب بدی ، ولی خواهش می كنم بدون فكر دست رد به سیـ ـنه ام نزن. بذار شانسم رو امتحان كنم). به سختی نگاه از چشمان پرالتماسش گرفتم ولی هنوز قدمی به جلو نذاشته بودم كه پشیمون ایستادم و نگاهش كردم. التماس در نگاهش موج می زد . شماره تلفنم رو دادم و گفتم : ( اسمم غزاله است... دلم نمی خواد از این شماره سوءاستفاده كنی). وقتی پام به كرمان رسید تماسهای مكرر منصور شروع شد مدتی نگذشته بود كه فكر كردم بهش علاقمندم. خیلی زود اومد خواستگاری ، ولی مامان قبول نكرد. مامان اصلا دلش نمی خواست من رو به راه دور شوهر بده ، ولی منصور پاش رو كرده بود توی یه كفش . اونقدر رفت و اومد تا اینكه مامان به شرط انتقال او به كرمان با عروسی ما موافقت كرد. الان یكسال و نیمه كه زندگی مشتركمون رو شروع كردیم.
غزاله پوزخندی زد و گفت :
- قبل از این ماجرا احساس می كردم خوشبخت ترین زنِ عالم هستم
فالی دوان دوان وارد بند شد ودر حالیكه نفس نفس می زد، در چشمان غزاله خیره شد و گفت :
- مگه كری ! دارن صدات می كنن. ملاقاتی حضوری داری.
غزاله با شنیدن این جمله شادمان جفت زد وسط سلول و با عجله به سمت نگهبانی دوید. چند لحظه بعد در محوطه ملاقات حضوری در محیطی باز ، مشتاقانه در جستجوی عزیزترین موجود زندگیش چشم می چرخاند. مدتی می شد كه منصور كمتر به ملاقاتش می آمد و بیشتر به ملاقات كابین به كابین راغب بود تا ملاقات حضوری ، با اینكه سردی حضور او را احساس می كرد ، اما به این موضوع اهمیتی نمی داد و شاید به نوعی به خودش تلقین می كرد كه همسرش از دوری او بیمار و بی حوصله شده است. آن لحظه در جستجوی ماهان بود كه با چهره مهربان مادر مواجه شد. با روبـ ـوسی و یك احوالپرسی پرشتاب! چشمانش را برای یافتن فرزند و همسرش به هر سو چرخاند و گفت :
- این هفته هم ماهان و نیاوردی؟
غزل گونه خواهر را بـ ـوسید و بی اعتنا به سوال او گفت :
- چطوری غزی خانم.... چشم نخوری دوباره داری سرحال می شی.
غزاله دمق و بی حوصله پرسید:
- پس منصور كو ؟ ماهان ؟...
مادر دست دختر پریشان را گرفت و او را وادار به نشستن كرد و گفت :
- منصور ، ماهان رو برده شیراز . ان شاا... هفته دیگه میاد ملاقاتت.
- رفته شیراز !!!؟...
- آره دیگه مادر . بنده خدا خیلی غصه می خوره . احتیاج به یه همزبون داره. باید بین خانواده اش باشه و دلداری بشنوه.
- ولی من چی مامان ؟ دلم برای ماهان یه ذره شده. من به عشق اون اینجا نفس می كشم . چطور دلش اومد توی این موقعیت بذاره بره.
romangram.com | @romangram_com