#در_چشم_من_طلوع_کن_پارت_35
- ساملیك آبجی .... بنده در خدمتگذاری حاضرم.
غزاله با شرم سر به زیر شد. و با صدای لرزانی جواب سلام داد. شهین باز لبخند كریهش را نشان داد و گفت : ( سلام به روی ماهت) . و رو به فخری پرسید :
- ببینم فخری جون این عروسك فرنگی اینجا چه كار می كنه.؟! بهش نمی یاد اهل این حرفها باشه.
معلوم بود فخری فكر شهین را خوانده است، برای همین كفری بود و جوابی نداد و او را با اشاره سر به دنبال خود بیرون كشید. وقتی فخری وارد راهروی دستشویی شد شهین بدون معطلی او را به دیوار پشت سر چسباند و گفت :
- حالا كه اینجام نمی ذارم این لقمه تنهایی از گلوت پایین بره.
- دستت رو بكش.
- ببین فخری !من نمی خوام شكارت رو از چنگت در بیارم، ولی باید یه چیزی هم به من بماسه.
- غزاله رو فراموش كن.... یه بار بهت گفتم بازم می گم ، غزاله عین خواهرمه.
- چرند نگو. خواهر كدومه ! می دونی این دختر چقدر می ارزه ؟ فكر نكنم این قدرها دیوونه باشی كه دور این همه پول رو خط بكشی.
- دیگه داری شورش رو در میاری.... بس كن.
- تو كاریت نباشه ، فقط بگو جرمش چیه و چند وقت اینجا مهمونه. ترتیب آزادی و بقیه كارهاش و خودم می دم.
- خفه شو شهین.
- دیوونه نشو فخری . خودت می دونی تیمور واسه این عروسك چه پولی خرج می كنه.
- این عروسك صاحاب داره... بی كس و كار نیست.
- بی خیال شو فخری از كی تا حالا مبادی آداب شدی .... صاحاب كدومه.
- این زن شوهر و یه بچه داره. در ضمن در شرایط روحی خوبی نیست.هیچ خوشم نمی یاد دور و برش بپلكی و توی گوشش چرت و پرت بحونی.... برای دفعه آخر میگم دور این یكی رو خیط بكش ، والا...
- باشه ولی خوش نَرَم كلك ملكی توی كار باشه.
- خیالت راحت ، كلكی توی كار نیست.
فصل 8
روزها از پی هم می گذشتن دو تقریبا با وضع موجود كنار آمده بود . هر دو هفته یكبار اجازه ملاقات حضوری داشت. با اینكه فرزندش از رفتن به آغـ ـوشش خودداری می كرد ، با این وجود به بوییدن و لمس كردنش اكتفا می كرد و گویی نیرویی تازه برای ادامه می یافت.
منصور و هادی نیز به طور مداوم به ملاقاتش می رفتند و در این بین گاهی غزل و فاطمه را با خود به دیدار غزاله می بردند. داخل بند نیز فخری كاملا مراقبش بود و یك آن از او غافل نمی شد ، مبادا شهین با اراجیف خود ذهن او را مسموم كند . شهین نیز گذشتن از غزاله برایش به سادگی میسر نبود، مترصد رسیدن فرصتی مناسب بود تا آنكه فخری برای دوش گرفتن غزاله را دست سرور سپرد و رفت. سرور مدام از این سلول به سلول دیگر می رفت و چند دقیقه ای را به جوك و مزخرفات سپری می كرد. رفتار سرور با روحیات غزاله جور نبود ، به همین دلیل سرور را به حال خود گذاشت و به سلول بازگشت.
شهین تنها و پشت به در سلول مشغول انجام كاری بود ، غزاله آرام و بی صدا به او نزدیك شد.
ماده سیاه رنگی شبیه قره قروت بین انگشت شست و سبابه شهین در حال مالش بود. غزاله متعجب لب بالاداد: ( یعنی چه ؟ ) و قبل از آنكه فرصت پرسیدن داشته باشد ، شهین گلوله نخودی را به دهانش پرتاب كرد و بلافاصله با آب آن را قورت داد.
غزاله با تعجب پرسید:
- چی می خوری ؟
شهین عین فنر از جا جست و با مشاهده غزاله با دلهره گفت :
- هیچی ... آب خوردم.
- پس اون خمیر سیاهه چی بود ؟
شهین نگاهی به اطراف انداخت . هیچكس نبود و این همان فرصت طلایی شهین بود. پس لحنی مهربان به خود گرفت و گفت :
- غذای درست و حسابی كه نمی خوریم ، اگه این دارو و دواهای كرمونی رو هم نخوریم دیگه جونی برامون نمی مونه.
- من تا حالا همچین داروی گیاهی ندیده بودم.
- برای اینكه زخم معده نداری. اگه داشتی می دیدی جونم.
- حالا چی هست ؟
- شیره شیرین بیان.
- مامانِ من هم همیشه جوشونده شیرین بیان به ما میده . میگه برای تقویت معده تون خوبه.
- جونِ من ! خوب شد گفتی... اگه دوست داری بدم بخوری.
- نه مرسی ... من زیاد اهل داروی گیاهی نیستم.
romangram.com | @romangram_com