#در_چشم_من_طلوع_کن_پارت_31



- تو تجربه زندون نداری. خونسردی خودت رو حفظ كن . اگه بخوای هر دقیقه به شاخ یكی بپری ، تمام دوران حبست رو باید با تنبیه سر كنی.

احساسی تلخ غزاله را در هم فشرد، حس می كرد درون قبری گرفتار آمده است كه نه دستی برای برآوردن، نه پایی برای كوفتن، نه فریادی برای بانگ زدن داردو در حالی كه از درون فرو می پاشید، سر را میان دستها پنهان ساخت.

روز بعد به محض ورود به بند، فخری مورد الطفات دوستان و هم بندان خود قرار گرفت. غزاله كه تجربه تلخ و جدیدی را می گذراند، سر به زیر و خاموش در پناه فخری جلو آمد. فخری، غزاله را جلو كشید و گفت :

- بچه ها این خوشگله دوستم غزاله است ... حواستون باشه بهش بد نگذره.

غزاله برای تشكر سر بالا گرفت و پس از آنكه نگاهی اجمالی به جمع انداخت. با شرم سلام كرد.

شهلا كه یكی از پر شر و شورترین زنان بند بود، با مشاهده چهره زیبای او سوت ممتدی كشید و با لحنی آهنگین گفت :

- عسل بانو، عسل گیسو، عسل چشم ... به به عجب آباد انگوری.

- چه خبره؟ چرا طفلكی رو دوره كردین.... بذارید از راه برسه بعد. بهتره تو رو پیش خودم نگه دارم اینطوری كاملا مراقبت هستم.

غزاله بی اراده به دنبال فخری قدم به سلول گذاشت. نگاه مملو از غمش در زوایای سلول چرخ خورد. چهار تخـ ـت سه نفره كه اكثر صاحبانش بیرون از سلول بودند. هاله ای از اشك چشمان زیبایش را براق كرد و قطرات اشك بی اراده از چشمانش فرو چكید. فخری دلسوزانه او را در آغـ ـوش كشید وگفت :

- چیه عزیرم، چرا گریه می كنی؟ چقدر بی تحملی دختر .... اگه بخوای تو این چهار دیواری دووم بیاری باید قوی باشی. با این روحیه سر ماه كارت ساخته ست..... تو رو خدا نگاش كن عین بچه ها .... آخه عزیز دلم، قربون اون چشمای نازت برم. جای گریه و زاری دعا كن. ان شاالله خدا خودش یه راه نجات برات باز می كنه.

- تو ماهانم رو ندیدی. خیلی كوچیكه، فقط شش ماه داره. كی می خواد ازش نگه داری كنه، كی می خواد تر و خشكش كنه، كی می خواد براش لالایی بخونه.... بچه ام عادت داره شبها شیر خودم رو بخوره، ولی حالا شیرم داره خشك میشه... دیگه دارم دیوونه می شم، دیگه طاقت ندارم.

- زنده باشه باباش، مادرت، خواهرت... سر اونا سلامت.

- چی میگی، من بدون ماهانم میمیرم.

- پاشو دختر. پاشو بذار یكی از این تخـ ـتها رو برات جفت و جور كنم تا استراحت كنی.





فصل 6





فاطمه اشكش را پاك كرد و نگاه مملو از غمش را به چهره ماهان دوخت و روبه محمود گفت :

- حالا چی میشه؟ این وضع تا كی ادامه داره ... یعنی هیچ راهی نیست؟

- صبر داشته باش فاطمه خانم، با غصه و اشك ریختن كه كاری درست نمی شه. غزاله دختر من هم هست. خدا میدونه كه خیلی دوستش دارم.... به خدا هر كار لازم باشه می كنم تا بی گناهیش ثابت شه.

- بچه ام این جور جاها رو ندیده، به خدا دق می كنه ... حالا زندون به درك بدون ماهان دیوونه میشه.

- آدمیزاد از جنس مقاومیه. ان شاالله كه چیزی نیست.

- این بچه بعد از یك هفته تازه تبش قطع شده ... مدام گریه می كنه، می دونم كه بهونه ی مادرش رو می گیره، در حالی كه كاری از دستم ساخته نیست.

- ماهان فقط شش ماه داره بچه ها خیلی زود فراموش می كنند و بلافاصله به دیگری دل می بندند. ماهان می تونه خودش رو با شرایط جدید وفق بده. بهتره ما بزرگترا عاقل باشیم و به جای غصه خوردن یا فكر چاره باشیم، یا حداقل صبر داشته باشیم و منتظر الطاف خداوند بمونیم.

صدای باز شدن در گفنگوی آن دو را قطع كرد و لحظاتی بعد منصور و هادی وارد شدند. سلامشان سرد و كوتاه بود و بلافاصله هر دو در گوشه ای كز كردند. محمود با مشاهده چهره های درهم وگرفته آن دو با ملامت گفت :

- شما با این روحیه ، به یك ماه نمی كشید.

منصور به سختی گفت :

- نمی دونی بابا ، به هر دری می زنم بسته است، هرجا می رم امیدم زود ناامید میشه. با وكیل هم صحبت كردیم ، میگه تا جواب تحقیقات، باید دست نگه داریم ولی چون هروئین ها رو از وسایل شخصی خود غزاله پیدا كردن ، نباید زیاد امیدوار باشیم.

- بنده خدا چی كاره است كه امید تو رو ناامید كنه، امیدت به خدا باشه.

- كدوم خدا! همونی كه یادش رفته بنده ای به اسم غزاله داره ....

- استغفرا... كفر نگو ، كفر نگو.

- ولم كن بابا . چی واسه خودت بلغور می كنی ؟ كفر نگو ، كفر نگو ... یه نگاه به من بنداز ! تاوان چی رو دارم پس می دم؟ تاوان كدوم گناه نكردمو ؟... سرم تو لاك زندگیم بود.... چشم به مال و ناموس كسی نداشتم ... همه فكر و ذكرم زن و بچه ام بود .اما حالا خدا مكافاتم كرده... زندگیم یه شبه زیر و رو شد. چرا ؟

- شاید این یه امتحانه، امتحان صبر .... امتحان ایمان. شاید هم میزان عشق و صبر!... پسرم اگه ایمان داشتی این طور به هم نمی ریختی. دنیا هزار رنگه، هزار زیر و بالا داره كه بهشون می گن امتحان. كسی از امتحان دنیا سر بلند بیرون میاد كه ایمان داشته باشه.

- تو رو خدا روضه نخون ... زندگیم از هم پاشیده، زنم افتاده گوشه زندون، بچه ام هر شب تب میكنه و تا خود صبح گریه می كنه. چطور صبر داشته باشم

- نمی دونم چطور تو رو دلداری بدم پسرم ، ولی بابا نا شكری نكن.

محمود نفس عمیقی كشید و خطاب به فاطمه گفت :


romangram.com | @romangram_com