#چشمان_سرخ_آبی_پارت_63


- نه ... من بهش فهموندم که اون مرده ...

آیدن چند قدم عقب رفت:

- مگه اون مرده؟

- مرگ از زندگی اون خیلی بهتره. .بنابرین بهتره که فکر کنه مرده.

- خب فکر کنم فهمیدم چرا آدریان ازت فاصله می گیره؟ تو مجسمه یاس و نا امیدي هستی رزا ...

- تو هم اگه سالیان درازي رو با خون عجین می شدي الان می فهمیدي من چی میگم!

آیدن با دقت به چشمان آبی اقیانوسی رزا خیره شد.

- تو یه خون آشامی؟

- متاسفانه آره ...

آیدن به ناگاه از کوره در رفت.

- دروغگو

- من. .دروغ ... وایستا کجا می ري؟

اما آیدن با سرعت هرچه تمام تر دوید و از رزا دور شد. از دور می توانست خانه چوبی آدریان را ببیند. به

سرعتش افزود. سعی کرد به افکارش اجازه نفوذ به ذهنش را ندهد. می خواست ذهن خالی اش را به آدریان

بسپارد تا از حقیقت پرش کند.

با مشت به در کوبید. صدایی از درون خانه به گوش نمی رسید. آیدن فریاد زد:

- آدریان! منم آیدن ... درو باز کن.

- لازم نیست داد بزنی آیدن ... دیدمت.

صدا از پشت سرش شنیده می شد. سر گرداند و به آدریان خیره شد که کنار اسب درخشانی ایستاده بود. اسب به

romangram.com | @romangram_com