#چشمان_سرخ_آبی_پارت_62


- اون منو نمی خواد ... من براش هر کاري کردم ... هرکاري. . اما اون امروز توي چشمام نگاه کرد و گفت که

احساس من براش اهمیت نداره.

آیدن دستش را روي شانه هاي دختر انداخت و گفت:

- اسمت رزه؟

- تقریبا ... اسمم رزاست؟ تو از کجا اسمم رو می دونی؟

- تو باید دوست آدریان باشی ...

- تو آدریان رو می شناسی؟

- ما شب طولانی اي رو با هم گذروندیم ... اون یه شب بهم پناه داد. تو هم اومده بودي اما اون در رو روت باز

نکرد.

رزا دوباره گریه سر داد و گفت:

- اون منو پس می زنه ... من ... فقط من بعد از تبعیدش با اون همراه شدم ... من بهش کمک کردم تکشاخ ها

رو پیدا کنه ... من کمکش کردم با اینطور زنده بودنش کنار بیاد ... من اونو از فلاکتی که داشت نجات دادم.

آیدن سري تکان داد:

- راستش آخرین دفعه اي که دیدمش به نظر نمی اومد با زندگی کنار اومده باشه ... در ضمن مگه فلاکتی بدتر

از احوال اون توي دنیا وجود داره؟ به نظرم عبارت “ نجات یافته از یک فلاکت “ خیلی دربارش صدق نمی کنه.

رزا با حرکتی سریع چشم در چشم آیدن ایستاد و گفت:

- فلاکت یعنی اینکه ندونی زنده اي یا مرده.

- خب فکر کنم تو بهش فهموندي که زنده اس نه؟

رزا لبخند دردناکی زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com