#چشمان_سرخ_آبی_پارت_243


دیانا با نگرانی گفت:

- مراقب خودت باش ...

آیدن خندید و پاسخ داد:

- نگران نباش مامان ... . به هیچ قیمتی نمی میرم.

خودش هم نمی فهمید جمله اخر را چرا به کار برده است. دیانا نیم نگاهی به آلن انداخت و لبخند کج و کوله

اي زد. آلن از جا برخاست و دسته اي اسکناس را به آیدن داد و گفت:

- بگیر ... امیدوارم بهت خوش بگذره ...

- ممنون پدر ...

- خداحافظ آیدي...

آیدن اخم کرد و با لحنی تند رو به آلن گفت:

- من رو اینطوري صدا نکن ...

با عجله از خانه بیرون امد و سوار بر موتورسیکلتش شد. چند دقیقه بیشتر طول نکشید تا به خانه پردیس برسد.

پردیس دختري با قد متوسط ، مو و چشمانی قهوه اي بود. چشمهاي درشتش پشت قاب عینک طلایی براقی

پنهان بود. آیدن برایش دست تکان داد و پردیس به سمت او دوید. لبخند هاي جذاب پردیس ، آیدن را سر ذوق

آورد. کلاه ایمنی اش را به پردیس داد و گفت:

- سفت بشین ... دیر شده ... ممکنه سرعت مجاز رو بشکنم.

پردیس ابرویی تاب داد و پاسخ داد:

- امیدوارم اینکارت عمدي نباشه ...

آیدن خندید و حرکت کرد. دستان پردیس دور کمرش سفت شد. سرعتش را بیشتر کرد و نیم نگاهی به آینه

romangram.com | @romangram_com