#چشمان_سرخ_آبی_پارت_244
موتور انداخت. می خواست چشمان نگران پردیس را ببیند اما نگاهش به فردي افتاد که از پشت درختی به او
زل زده بود. نگاهش را از اینه برداشت. به عقب نگاه کرد. هیچ کس کنار درخت ایستاده نبود. حتما اینبار هم
دچار توهم شده بود اما احساس عجیبی به او می گفت یک اتفاق مشابه ان هم سه با در هفته اخیر نمی تواند
بی علت باشد. ذهنش اما به این احساس خندید و این افکار را به گوشه اي دورافتاده فرستاد. آیدن نفس عمیقی
کشید و اجازه داد باد موهایش را در هم بریزد. جاده جنگلی از همیشه زیباتر و چشم نواز تر بود. هواي خنک و
مطبوع صبحگاهی آرامشی عجیب به ایدن می داد. آرامشی که می توانست تحمل سنگینی همیشگی روح آیدن
را اندکی اسان تر کند. درست مانند ساعت هایی که با پردیس می گذراند اما هیچ کدام نمی توانست واقعیت را
تغییر دهد. آیدن خوشحال نبود. هیچ وقت نمی توانست شادمان و رها بخندد ، برقصد و لذت ببرد. احساسی
ناشناخته و غریب همواره در عمق وجودش او را می آزرد و آیدن فکر می کرد بی ارتباط با ان چشم هاي سرخ
و آبی خوابهایش نیست. گویی روح آیدن از درد طاقت فرسایی عذاب می کشید اما ذهنش به هنرمندانه ترین
روش آن را پس می زد. گویی ذهنش با توام قوا سعی در کتمان این رنج استخوان شکن داشت اما اینقدر قوي
نبود که واقعیت را انکار کند. این واقعیت را که آیدن شاد نبود و نه تنها شاد نبود بلکه با اطمینان می توانست
بگوید که غمگین و معذب است. دائم در حال رنج و آزار از واقعه اي که احساس می کرد حتی به یادش نمی
آورد.
لبخند تلخی زد و جاده بی نظیر جنگلی را تا مدرسه در پیش گرفت.
پایان کتاب اول از سه گانه فرزند آتش * _ چشم هاي سرخابی
* اسم آیدن به معناي فرزند آتش است. به همین دلیل نام این مجموعه سه گانه را فرزند آتش گذاشتم.
پایان
romangram.com | @romangram_com