#چشمان_سرخ_آبی_پارت_242


در خیالاتش غرق می ساخت. خیالاتی که گاه برایش واقعی تر از بیداري می نمود. خیالات درهم و عجیبی که

آیدن بی توجه به آنها از تخت خوابش بر می خواست. چشمان سرخ و یاقوتی رنگ که از اشک لبریز و به رنگ

آبی درخشنده اي بدل می شد.

آیدن از جلوي پنجره کنار رفت. نمی توانست بیشتر از این به تماشاي مهتاب بپردازد. صبح زود باید براي رفتن

به مدرسه بلند می شد. از ماه کامل چشم گرداند. روي تخت دراز کشید و به سقف خیره شد. شاید باید طبق

عادت مانند احمق ها گوسفند می شمرد.

لبخندي زد و شروع کرد:

- یک! دو! سه! چهار! پن....

نفهمید کی خوابش برد ، با صداي ساعت کوکی کوچکش از جا برخاست. نسبت به راه طولانی اي که براي

رسیدن به مدرسه درپیش داشت ؛ دیر بیدار شده بود. پدر و مادرش علی رغم میل ایدن او را به دبیرستانی بسیار

دورتر از محل زندگیش فرستادند. آیدن می توانست به دبیرستانی بسیار نزدیک تر برود اما آلن اصرار داشت تا

آیدن در مدرسه دیگري درس بخواند. تلفن آیدن زنگ خورد.

- سلام پردیس ... نه ... فقط یه کم دیگه صبر کن ... مهم نیست که اتوبوس مدرسه رو از دست بدي ... .

البته آیدن دیگر به خاطر مسیر طولانی مدرسه اش ناراحت نبود به خصوص که تمام مسیر جنگلی را با دختري

به نام پردیس می رفت. دختري که آیدن تنها یک بار او را بوسیده بود. از پله ها پایین رفت. مادرش لیوان آب

پرتقالی را به دست ایدن داد و گفت:

- عجله کن آیدن ... دیر شده.

آیدن به قراري فکر کرد که با پردیس گذاشته بود. آب پرتقال را سر کشید و گفت:

- تا شب نمیام خونه ... ممکنه یه کم دیر بشه ... نگران نباشین ...

romangram.com | @romangram_com