#چشمان_سرخ_آبی_پارت_241


تک تک خاطرات را به اعماق دست نیافتی اش می فرستاد. آیدن چشمانش را بست و تسلیم شد. درد هر لحظه

کمتر می شد. ذهن ایدن هم ثانیه به ثانیه خالی تر و رهاتر می شد. دیگر به یاد نمی آورد ، چرا در جنگلی انبوه

و وسط ناکجا اباد دراز کشیده است. سر بلند کرد و به اطراف نگریست. مرد خوشچهره و قدبلندي مقابلش

ایستاد و او را در اغوش گرفت و با چشمهاي خیس و صدایی گرفته گفت:

- خداحافظ آیدي کوچولو ...

سپس آیدن را در آغوش کشید و موهایش را به هم ریخت. آیدن پرسید:

- شما ... من نمی ...

مرد به آیدن زل زد و میان کلامش پرید:

- مهم نیست آیدن ... مهم نیست ...

چشمان مرد شباهت عجیبی به چشمان ایدن داشت. سبز یشمی و درخشانی که آیینه وار تصویر آیدن را بازتاب

می داد.

***

پنجره اتاق آیدن رو به دریاچه کوچکی باز می شد که ماه اغلب از انتهاي آن طلوع می کرد و از پس شاخه هاي

در هم پیچیده درختان بر می خاست و نور ملایمش باعث می شد ارتشاعات ریز سطح آب الماس وار بدرخشند.

گهگاه از عمق جنگلِ پشت دریاچه ، آواز جغد ها به گوش می رسید که شب را افسانه اي و با شکوه می

ساخت. آیدن گاهی ساعتها کنار پنجره می نشست و طلوع و غروب ماه را تماشا می کرد. مهتابی که طلوعش از

پس شاخه هاي درختان آغاز می شد و غروبش پشت کوه بلندي پایان می یافت که از اتاق آیدن کیلومتر ها

فاصله داشت. بهترین ویژگی این اتاق از نظر ایدن این بود که نور خورشید مستقیما به آن نمی تابید. گرچه از

خانه آنها تا شهر راه زیادي بود اما آیدن محل زندگیشان را دوست می داشت. آنجا از هرجاي دیگري بیشتر او را

romangram.com | @romangram_com