#چشمان_سرخ_آبی_پارت_240


هستین ... و همه چیز رو درباره من و رزا و الویس فراموش می کنی ... هیچ وقت درباره آلن و دیانا کنجکاو

نمیشی ... به این فکر نمی کنی که اونا یه کم فرق دارن ... زندگی عادي و شادي رو شروع می کنی. . بزرگ

میشی. یه قرار عاشقانه میذاري.. خانواده تشکیل میدي ... بدون اینکه حتی به یاد بیاري چه اتفاقایی تا الان

برات افتاده ...

آدریان نفس عمیقی کشید و با صدایی لرزان اما متحکم ادامه داد:

- و هیچ وقت ... نمی میري ... تمام تلاشت رو می کنی که به هر قیمتی زنده بمونی ... به هر قیمتی ...

زانوان آیدن سست شد. لبهایش به شدت می لرزید. تمام خاطرات و افکار گذشته ناگهان به ذهنش هجوم آورد

... رز و خاطرات فرانسه. . قاب عکس مشترك الویس و او ... موتورسیکلتش و اولاین. .جاده جنگلی و خانه

ادریان و رزا و افشاي راز زندگی ... سرش به شدت گیج می رفت و درد می گرفت ... روي زمین افتاد. از شدت

درد به خود می پیچید. خاطراتش درهم ریخته و دردناك در ذهنش جولان میدادند. با تمام وجود تلاش میکرد

تا در برابر اجبار ذهنی قوي آدریان بایستد. به سختی از جا برخاست و به شانه هاي آدریان چسبید و گفت:

- اینکارو با من نکن ... خواهش می کنم ...

آدریان دستهایش را پس زد و او را به زمین انداخت. آیدن بازوان دردناکش را با دست گرفت و به چهره رنجور

آدریان خیره شد. تمام قواي غیر انسانیش را به کار انداخت تا به شدت مبارزه اش با اجبار ذهنی بیفزاید. آدریان

بی انکه حرفی بزند به او پشت کرد و راهش را به سمت درختان در هم تنیده جنگل در پیش گرفت. آیدن به

سختی فریاد زد:

- آدریان ... آدر... آ... - سپس زیر لب ادامه داد - اینکاري نیست که یه دوست می کنه.

اما آدریان بی اهمیت به جزع آیدن دور شد. بی آنکه حتی چشم برگرداند. آیدن روي زمین دراز کشید و

دستانش را از سرش برداشت. دیگر نمی توانست مقاومت کند. ذهنش کم کم از هجوم خاطرات می کاست و

romangram.com | @romangram_com