#چشمان_سرخ_آبی_پارت_239


آیدن سنگ تیز را روي گلوي خودش گذاشت و گفت:

- همونطور که گفتم حاضرم بمیرم و یا حتی تبدیل بشم اما اجازه نمی دم تو اینکارو با من بکنی ...

الویس با استرس گفت:

- نه آیدن ... ممکنه تبدیل نشی ... ممکنه بمیري ... هیچ کس نمی دونه ...

- مهم نیست ... حاضرم بمیرم ...

آیدن چشمانش را بست و سنگ تیز را روي گلویش فشرد. الویس ملتمسانه فریاد زد:

- آیدن خواهش می کنم ... مجبورت نمی کنم. .فقط. .نکن ...

ناگهان بازوانی قدرتمند تر از هرچه آیدن پیش از این تجربه کرده بود او را به درخت کهنسالی کوبیدند. آیدن به

مردي که مقابلش بود خیره ماند.

صورتی به رنگ پریدگی مردگان و کچ مانند ، دندان هاي نیش نقره فام و براق که برجسته و تیز به نظر می

رسید. ابروانی تیز و بینی اي کشیده و بی نقص. ناخن هاي کبود و سنگی و چشمانی یاقوتی و براق ... مردمکی

به رنگ خون درخشان و چشمانی آشنا اما سرد ...

آیدن خواست نامش را صدا بزند اما مرد روي چشمانش متمرکز شد و گفت:

- چیزي نگو

گویی تمام وجود آیدن بر خلاف میل باطنی اش سکوت کرده بودند. ذهنش به او اجازه هیچ کاري به اراده

خودش را نمی داد. نفوذ ذهنی آن چشمان آشنا و سرخ اثر کرده بود ...

آیدن بی تاب و ساکن به آدریان خیره شد. اشک در چشمانش حلقه زد. نگاه ملتمسانه به آدریان نگریست.

آدریان نگاه نافذش را از آیدن برنداشت. بی توجه به برق اشک هاي آیدن و حلقه نمناك چشمان خودش گفت:

- تو با آلن و دیانا برمیگردي به زندگی سابقت... دیانا مادرت و آلن پدرته ... شما یه خونواده شاد و بی حاشیه

romangram.com | @romangram_com