#چشمان_سرخ_آبی_پارت_238


- مجبورت می کنم که همه چیز رو فراموش کنی ... اونوقت هیچ وقت یادت نمیاد دوستی به اسم آدریان

داشتی ... . و یا عمویی به اسم الویس ...

- هرگز ... مطمئن باش چندثانیه هم دووم نمیاره ... یادم میارمش ...

- فقط وقتی یادت میاد چی بهت گذشته که مرده باشی ... . فکر کنم اون موقع دیگه خودت هم نخواي دنبال

آدریان بگردي ...

آیدن خندید و پاسخ داد:

- فکر کنم یه چیزو فراموش کردي ... من نمی میرم ... . مرگ من مساوي با تبدیلمه ... من هیچ وقت نمی

میرم ...

الویس گفت:

- این فقط یه حدسه ...

سپس روي چشمان آیدن تمرکز کرد و با لحن اسرارآمیزي گفت:

- تو فراموش می کنی که تو این مدت چه اتفاقایی اقتاده ...

مردمک چشمان الویس تنگ شد. آیدن احساس کرد ذهنش به ناگاه از هر فکري خالی می شود. نفس عمیقی

کشید و سعی کرد بیش از انکه یک انسان باشد یک مالتس باشد. تمام قدرتش را در زهن و بازویش جمع کرد و

تمرکز کرد. احساس می کرد نیرویی از اعماق ذهنش حرف هاي الویس را پس می زند. با قدرتی توام با خشمی

طوفانی الویس را کنار زد و به سمت تکشاخش دوید. سنگ تیزي برداشت و گلوي تکشاخ را زخمی کرد.

دهانش را به زخم چسباند و از آن مایع نقره فام و ابریشمی نوشید.

الویس فریاد زد:

- نه ...

romangram.com | @romangram_com