#چشمان_سرخ_آبی_پارت_237
می ذارم اما ... تو باید بري ... اینجا جاي تو نیست ... هیچ وقت نبود ...
- منم با خودت ببر. . هر جایی که دنبالش میري ...
- نه ... تو با آلن و دیانا می ري ... و یه زندگی جدید رو شروع می کنی ... شاید یه روز منم برگشتم پیشتون ...
وقتی که تلاشم براي ادریان نتیجه داد.
آیدن روي اسبش پرید و فریاد زد:
- امکان نداره ... من با اون دو تا هیچ جا نمی رم ... حتی بهشت ...
- اینجا هم فقط جهنم در انتظارته ...
- براي ادریان می رم ... حتی شده تا جهنم ...
الویس فریاد زد:
- مجبورم نکن کاري که نباید رو انجام بدم ...
- دست از سرم بردار. می رم و با آدریان برمی گردم ... به هر جایی که اون برگرده. .
سپس اسبش را هی زد و به سمت قلب جنگل تاخت. الویس اما از او سریع تر بود. الویس به سمتش دوید و در
یک چشم به هم زدن اورا از اسب به زیر کشید و پشتش را به درخت کوفت. چشمان یشمی و آیینه اي اش را
به چشمان ایدن دوخت و گفت:
- اجبار ذهنی رو امتحان می کنم ... . فراموش نکن که هنوز انسانی ...
آیدن در حالی که تلاش می کرد ، به سختی زیر دستان قدرتمند الویس نفس بکشد پاسخ داد:
- حدسش رو هم نمی تونی بزنی چقدر از انسان بودن فاصله گرفتم ... به خیالت هم نمی رسه که چقدر
قدرتمندم ... قسم می خورم اجبارت جواب نمی ده ... من می رم دنبال آدریان ...
الویس لبخند تهدید آمیزي زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com