#چشمان_سرخ_آبی_پارت_236


- سفر برگشت ... بازگشت به خونه ...

آیدن حالت تدافعی لحنش را تشدید کرد و گفت:

- اما آدریان ... نمی تونم ...

الویس به صخره هایی دور خیره شد و گفت:

- جنگ تموم شده ...

- خب نتیجش چی شد؟ چه بلایی سر ادریان اومد؟

الویس به نشانه تاسف سر تکان داد و پاسخ داد:

- متاسفم ... نمی دونم ... . ما خیلی از اونجا دور شدیم ... نمی دونم چه بلایی سرش اومده ... واقعا نمی دونم

...

آیدن از جایش جهید و به سمت تکشاخش رفت:

- نه ... نمی تونیم رهاش کنیم ... باید بدونیم چه بلایی سرش اومده ... نمی تونم بی اطلاع از اون جایی برم ...

.

الویس متحکمانه گفت:

- بهت گفتم کمکی از هیچ کس براي اون ساخته نیست ... اون تا حالا مرده اگه شکست خورده باشه ... اگرم

زنده باشه ... بازم نمی تونیم پیداش کنیم و یا کمکش کنیم ... گرچه بعیده حریف اون سپاه شده باشه ...

آیدن با عصبانیت فریاد زد:

- چطور می تونی اینجوري دربارش حرف بزنی؟ اون به خطر افتاد تا زندگی تو رو نجات بده ... به خاطر تو ...

الویس پاسخ داد:

- یه جوري حرف می زنی که انگار من می خوام رهاش کنم ... من می رم دنبالش ... تا پاي جونم براش مایه

romangram.com | @romangram_com