#چشمان_سرخ_آبی_پارت_235


نبود ... . حسد اونو اغوا کرد ... همه عکس العملاش بر اساس حسده ... اون مستحق مرگه ...

الویس شانه هاي ایدن را فشرد و گفت:

- عکس العمل تو هم الان بر اساس خشمه ... . نمی تونی از کسی که قراره باقی عمرت رو باهاش سر کنی

اینهمه متنفر باشی ...

- من ازش متنفرم و به هیچ وجه باقی عمرم رو با اون سر نمی کنم ... . کسی که می خوام کنارش باشم

آدریانه ... چه کنارش بمیرم ... چه زنده بمونم ...

- آیدي ... یه کم منطقی باش ... اون آدریانی که میشناختی دیگه وجود نداره ... فکر کن مرده ... تو باید

برگردي ... . حالا برو یه کم استراحت کن ...

آیدن با گامهایی آهسته روي یک تخته سنگ دراز کشید و به خواب رفت. ذهنش درگیر راههایی بود که می

توانست از درست الویس فرار کند و به یاري آدریان برود. سرش از شدت خستگی گیج می رفت. زانوانش سست

شد و روي زمین نقش شد.

نفهمید چطور به خواب رفت و چند ساعت خوابیده است. چشم که گشود نگاهش به آتش ضعیف و جام کوچکی

از خون افتاد که درست مقابلش قرار داشت. بارانی کهنه اي روي سرش کشیده شده بود و زیر سرش پوست در

هم پیچیده خرس قرار داشت. اشعه هاي سرخ و طلایی طلوع افتاب چشمش را می آزرد. سرش هنوز گیج می

رفت. صداي الویس را شنید و که می گفت:

- امیدوارم به قدر کافی خوابیده باشی ... . سفر طولانی اي در پیش داري ...

آیدن چشمانش را تنگ کرد و پرسید:

- سفر طولانی؟

الویس جام کوچک خون را برداشت و سر کشید و پاسخ داد:

romangram.com | @romangram_com