#چشمان_سرخ_آبی_پارت_234
- فعلا باید تا طلوع آفتاب منتظر بمونیم. باید اون جنگ پایان پیدا کنه ...
آیدن با اصرار بیشتر تاکید کرد:
- نمی تونیم آدریان رو تنها بذاریم ... ممکنه بگیرنش ...
دیانا با صداي ریزي پاسخ داد:
- کاري از دست ما براش بر نمیاد آیدن ... . ما از پس حل مشکل اون بر نمیایم ...
آیدن با خشمی آتشین فریاد زد:
- اونو می کشن ... می فهمین؟
آلن گفت:
- ما نمی تونیم ... .
آیدن به سمت الن دوید و با نهایت قدرت او را به درخت کهنسالی کوبین و گفت:
- تو هیچی نگو ... هیچی ... چطور می تونی کسی رو که اون همه مدت کنارش بودي اینجوري ترك کنی ...
می دونی ... می دونی که رزا مرده ...
آلن ساکت و بیصدا به چشم هاي خشمگین آیدن خیره شد. آیدن ملتهب و اشفته ادامه داد:
- چرا گریه نمی کنی؟ چرا از شدت غم به خودت نمی پیچی؟ فکر می کردم با تمام وجود عاشقشی ... . فکر
می کردم اون زنیه که توي زندگیت وارد کردي ... مهم نیس؟ ؟ نه ... چرا باید مهم باشه ...
الویس نگاه تاسف باري به آلن انداخت و آیدن را از او جدا کرد و گفت:
- رهاش کن آیدن ... ارزشش رو نداره ...
آیدن فریاد زد:
- چرا داره الویس ... اون مسبب همه بدبختی هاي ماست ... اون به تو خیانت کرد ... اون هیچ وقت عاشق دیانا
romangram.com | @romangram_com