#چشمان_سرخ_آبی_پارت_233


انسان بمونی ... . خون خون آشام کافی نبود بنابراین با کمک آدریان با خون تکشاخ و اسبهاي دورگه عجینت

کردم ... مساله همینه آیدن ... . تو پیر نمیشی و طبیعی نمی میري ... مگر اینکه کشته بشی ... و اگه اینجا

بمونی این اتفاق میفته ...

آیدن با تعجب به الویس خیره شد. نمی توانست دقیقا حرفهایش را درك کند. حجم این اطلاعات برایش

سنگین می نمود. الویس با تاسف سر تکان داد و ادامه داد:

- تو باید برگردي دورهام ... و زندگی کنی ...

- من بر نمی گردم ... آدریان به من احتیاج داره ... . تازه ... من تنهایی. برم دورهام چی کار؟

الویس ابرویی تاب داد و گفت:

- در واقع ... تو تنها نیستی ... تو برمی گردي و با دو نفر زندگی جدیدت رو شروع می کنی ... با دونفر که باید

تا حالا زندگی می کردي ... .

آیدن اخم کرد و با تردید پرسید:

- تو که نمی خواي بگی ... من ...

الویس میان کلام آیدن حرفش را ادامه داد:

- پدر و مادرت آیدن ... . آلن و دیانا ... .

صداي آشنا و مردانه اي از پشت سر الویس شنیده شد:

- سلام آیدن ...

آلن و دیانا با تردید و نگرانی به آنها نزدیک شدند. آیدن با نفرت از آنها سر گرداند و فریاد زد:

- محاله ... هرگز اینکارو نمی کنم ...

الویس نیم نگاهی به آلن انداخت و گفت:

romangram.com | @romangram_com