#چشمان_سرخ_آبی_پارت_232
- خیلی وقته که چیزي نخوردم ...
آیدن گیلاس کوچکی از کوله کهنه اش بیرون آورد و گفت:
- اونوقت داري اجازه میدي من بی جهت خونریزي کنم ... زود باش ... داره هدر میره. .من زود ترمیم میشم ...
سپس گیلاسی از خون به دست الویس داد. الویس با تردید جرعه اي نوشید و با سر تشکر کرد. سپس گفت:
- گوش کن آیدي. .تو باید برگردي ... . باید از قلمرو الف ها بري ... و دیگه برنگردي ...
آیدن در حالی که به سختی درد را تاب می آورد پاسخ داد:
- شوخیت گرفته ... تا آدریان رو برنگردونم ... هیچ جا نمی رم ... اون تمام مدت کنارم بود ... براي نجات تو ...
الویس با لحن کلافه اي گفت:
- مطمئن باش نمیذارم بهش مدیون باشی ... .نجات اون رو به من بسپر ... و برو ... تو اگه اینجا بمونی ممکنه
جونت رو از دست بدي ... .
- چرا نمی فهمی مساله دین من به آدریان نیست ... مساله اینه که اون دوست منه ... برام خیلی با ارزشه ...
برام مهم نیست چه بلایی سرم بیاد ... مهم نیست اگه براي یه دوست مثل اون بمیرم ... .
الویس فریاد زد:
- مشکل همینه ... تو که نمی میري ... تو به محض مردن ... تبدیل میشی ... .و من نمی خوام این اتفاق بیفته
. ...
- خب که چی بالاخره که می میرم ... پیر میشم و می میرم ... . و بعد تبدیل میشم ...
- نه ... تو نمی میري ...
- یعنی چی؟
- تمام ایده من براي اینکه تو رو به روش متفاوتی تغذیه کنم به خاطر این بود که نامیرا باشی ... پیر نشی ... اما
romangram.com | @romangram_com