#چشمان_سرخ_آبی_پارت_231
الویس با سرعتی باور نکردنی به اون نزدیک شد و به چشمانش نگاه کرد و فریاد زد:
- تو تبدیل شدي؟
- نه ...
الویس به رودخانه نگاهی انداخت و گفت:
- پس این چه مرگشه؟
پیش از آنکه آیدن پاسخ بدهد ؛ تیر سنگینی روي بازویش نشست. آیدن فریادي زد و سر رزا از دستش رها شد
و میان رود افتاد. سر رزا به ناگاه سوخت و چرو کیده شد و آتش گرفت. آیدن با بی قراري داد زد:
- نه ... رزا ...
الویس آیدن را از جا بلند کرد و گفت:
- بهش فکر نکن آیدي ... تو باید فرار کنی ... بیا ... از این طرف ...
آیدن تیر را به سمت بیرون کشید اما نمی توانست آن را از بازویش بیرون بکشد ؛ تنها دردي جانفرسا وجودش
را در هم می شکست. الویس روي اسب کوتاه قامت اما درشت اندامی نشست و آیدن را روي تکشاخ خودش
(رابرت ) سوار کرد. تکشاخ با سرعت بی نظیري از مهلکه جنگ دور شد. پس از مدت کوتاهی الویس ایستاد و
اسب آیدن را هم از حرکت باز داشت. بازوي آیدن را با دست گرفت و گفت:
- محکم باش آیدي. .
سپس با تمام قدرت تیر را بیرون کشید. خون جهنده و داغ روي صورت الویس پاشید. الویس نفس عمیقی
کشید و سرش را برگرداند. آیدن پرسید:
- چی شده؟
الویس سعی کرد به زخم آیدن نگاه نکند. سپس با تردید پاسخ داد:
romangram.com | @romangram_com