#چشمان_سرخ_آبی_پارت_230


داشت. آیدن سر رزا را رها کرد و با حیرت گفت:

- الویس؟ چطور...!؟

الویس با ناراحتی به سر رزا نگاه کرد و پاسخ داد:

- الان وقتش نیست برات تعریف کنم. باید عجله کنیم ... الف ها نباید مارو ببینن ... باید از رودخونه رد شیم.

آیدن که همانطور حیران و شگفت زده ایستاده بود ، گفت:

- نه ... پس آدریان چی میشه؟

- اون از پس خودش برمیاد ... . بهت قول میدم ...

- اما اون باید نجات پیدا کنه ... اونا میکشنش.

الویس اینبار لحن متحکمانه سابق را به خود گرفت. لحنی که آیدن هرگز نتوانسته بود ، در برابرش عکس

العملی جر تسلیم محض داشته باشد. آیدن سر رزا را برداشت. دوباره اشک در چشمانش حلقه زد. باورش نمی

شد همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاده باشد. همه چیز به ناگاه در هم ریخته بود و آیدن نمی توانست آن را

بپذیرد. الویس اورا به سمت رودخانه برد و فریاد زد:

- رد شو ...

آیدن سر رزا را بیشتر در اغوشش فشرد و گفت:

- این رود خیلی عمیقه ...

- فقط پاهات رو بذار توي آب ... . براي تو عمیق نیست.

آیدن با ترس و لرز پاي راستش را درون آب فرو برد. اما سوزشی دردناك تمام وجودش را در بر گرفت. پایش را

بیرون کشید و فریاد زد:

- نمی تونم ... . پاهام می سوزه ...

romangram.com | @romangram_com