#چشمان_سرخ_آبی_پارت_229


- نه ...

سپس شمشیرش را از کمرش بیرون کشید و با تمام توان به مبارزه می پرداخت. آدریان اینبار با صداي بلندتري

فریاد زد:

- گفتم از اینجا برو ...

- ایندفعه نه ... . ایندفعه جایی نمی رم که مجبور بشم ده سال دنبالت بگردم. کنارت می جنگم. . یا نجاتت می

دم و یا می میرم ...

صداي غریبه اي گفت:

- می میري دختر ...

و صداي تیغ شمشیري که سر رزا را از تنش جدا کرد. براي آیدن گویی سالها طول کشید. سر رزا از روي بلندي

غلت خورد و سرازیر شد و کنار پاهاي آیدن ایستاد. آدریان با نهایت خشم فریاد کشید و شمشیرش را بالا

گرفت. آیدن سر رزا را در آغوش گرفت. اشکهایش بی وقفه سرازیر می شد. گویی اختیاري براي آن نداشت.

چشم هاي رزا باز بود و آبی رنگ ... آیدن به یاد حرف آدریان افتاد: “ غلبه احساسات ... غلبه انسانیت و عشق “

پاهاي آیدن شل شد و نگاهی به ادریان انداخت که با قدرت و سرعتی فراتر از حد تصور آیدن می جنگید و

گویی هیچ چیز به او آسیب نمی رساند.

صداي آشنایی از پشت سرش او را صدا می زد. صدایی که او را مثل هیچ کس دیگري صدا نمی زد:

- زود باش آیدي ... داره دیر میشه.

آیدن با حیرت سر گرداند و به آن چشمهاي یشمی و براق خیره شد.

آیدن از پشت سد اشک هاي بی تابانه اش مردي بلند قدي را دید که به سمتش می آمد. مرد کنارش زانو زد و

شانه هایش را فشرد. چشمان یشمی مرد به نگاه خیس آیدن خیره ماند. دستهایش گرماي آشنا و پدرانه اي

romangram.com | @romangram_com