#چشمان_سرخ_آبی_پارت_228
آدریان چشمان سرخ و صورت کبودش را به سمت آیدن چرخاند. آیدن بدون اینکه پلک بزند به چشمان آدریان
خیره شد.
تیري از دور روي بازوي آدریان نشست. آدریان نفس کوتاهی را در سینه حبس کرد و از کنار آیدن گذشت. رزا
فریاد زد:
- آیدن پناه بگیر.
تیر ها در آسمان مانند باران فرود می آمدند و زیر نور ماه برق می زدند. سینه اش را سپر آیدن کرد و گفت:
- از رودخونه رد شو ... . تو می تونی رد بشی ...
چند تیر روي سینه رزا فرود آمدند. رزا آه کوتاهی کشید و تیر ها را از قفسه سینه اش بیرون کشید و از
سربالایی رو به رو بالا رفت. آیدن پرسید:
- تو کجا می ري؟ اون به تو هم رحم نمی کنه. .
- هنوز یه ذره تا تبدیل کاملش مونده ... تا اون موقع کنارش می مونم ... برو. .من پیدات می کنم.
- منم می خوام کنارتون باشم. .
- اونا می کشنت ... برو. .
رزا به سرعتش افزود و در یک چشم به هم زدن به آدریان رسید. الفها به سمت آدریان هجوم بردند. رزا خود را
سپر آدریان کرد. الفها شمشیر هاي آخته اشان را بالا بردند. آیدن گوشها و چشمهایش را تیز کرد. رزا فریاد زد:
- نمی ذارم ... .
آدریان رزا را کنار زد و با خشم گفت:
- برو.
رزا گفت:
romangram.com | @romangram_com