#چشمان_سرخ_آبی_پارت_227
آدریان آیدن را به گوشه اي پرت کرد و دوباره به اسبش نزدیک شد و گفت:
- اما من می خوام نجات پیدا کنه ...
سپس یالهاي تکشاخ را کنار زد. آیدن فریاد زد:
- نه ... اینکارو نکن ...
اما آدریان سریع تر بود. دندانهایش را در گلوي تکشاخ فرو برد. بوي تند و آرامبخش خون تکشاخ بینی آیدن را
می آزرد. گلویش به سوزش افتاده بود. تکشاخ پس از گذشت لحظه اي به زانو در آمد و نقش زمین شد. آدریان
سرش را به سمت آیدن و رزا برگرداند و فریاد زد:
- از اینجا برین ... برو آیدن ...
چشمانش سرخ تر و درخشانتر از همیشه بود. گودي چشمانش کبود و سیاه شده بود. دندانهاي نیشش بلند تر و
برجسته تر به نظر می رسید. چهره اش از هر وقت دیگري هیولایی تر به چشم می آمد. خون نقره فام و
درخشنده تکشاخ از کنار لبها روي یقه اش می چکید و سرازیر می شد. آیدن چند قدم عقب تر رفت. تکشاخ به
خود می لرزید. عرق سردي روي بدن تکشاخ نشسته بود. آدریان دوباره فریاد زد:
- از اینجا برو.
سپس دوباره دندانهاي نیشش را در گلوي تکشاخ فرو برد. مایع نقره اي رنگی روي زمین جاري شد و تکشاخ
چنر یار پاهاي عقبی اش را تکان داد و براي همیشه از حرکت ایستاد. آدریان به آرامی سر بلند کرد. کبودي زیر
چشمهایش حالا تا روي گونه هایش می رسید. رزا فریاد زد:
- بیا آیدن ... اون دیگه بهت رحم نمی کنه ... . الف ها رسیدن ... عجله کن ...
آیدن به آدریان نزدیک شد و گفت:
- آدریان ... .
romangram.com | @romangram_com