#چشمان_سرخ_آبی_پارت_226


- من نمی رم ... .

آدریان فریاد زد:

- سرپیچی نکن ... .

الف ها خیلی به انها نزدیک شده بودند. آیدن با سر جواب منفی داد. آدریان نیم نگاه خشمگینی به او انداخت به

تکشاخ خودش نزدیک شد. روي یالهاي سفیدش دست کشید و گفت:

- متاسفم رفیق ... نمی خواستم هیچ وقت این اتفاق بیفته ...

آیدن با شدت آدریان از کنار تکشاخش کنر زد و به گوشه اي پرت کرد.

- نمی ذارم آدریان ... نمی ذارم ...

آدریان فریاد زد:

- چرا نمی فهمی؟ اونا دنبال منن ... اگه اینکارو نکنم شما ها آسیب میبینین ...

- مهم نیست ... ما براي تو می جنگیم ...

- می جنگین که چی ... .خیلی زود کشته میشین و اونا من رو می برن ... شما براي هیچ می میرین ...

رزا کنار ادریان ایستاد و گفت:

- تو هیچ و پوچ نیستی آدریان ... ما براي تو می میریم. .

آدریان رزا را با دست پس زد و فریاد زد و گفت:

- و الویس ... تبعید میشه.

آیدن با خشم گفت:

- مهم نیست ... اگه نجات الویس معنیش از دست دادن تو باشه ... اگه معنیش مرگ تو باشه ... من نمی خوام

الویس نجات پیدا کنه.

romangram.com | @romangram_com