#چشمان_سرخ_آبی_پارت_225
آدریان این بار خندید. خنده اش براي نخستین بار از روي سرزندگی به نظر می رسید. چهره اش بشاش و
قدرتمند به نظر می رسید. گویی پس از قرنها لبخندي حقیقی می زد و احساس سرزندگی می کرد. آدریان نگاه
هیجان زده اش را به رزا دوخت و گفت:
- آخرین دفعه اي که این جمله رو گفتی بهت ثابت کردم که اشتباه می کنی ... امشب هم می خوام همینکارو
بکنم.
رزا فریاد زد:
- نه. .نمی ذارم ... نمی ذارم اینکارو بکنی ...
آیدن با نگرانی پرسید:
- چه کاري؟
رزا گفت:
- براي مقابله با این لشگر اون نیاز داره قوي باشه و سریع ... هزار بار قدرتمند تر از یک موجود عادي ... یه
قدرت باور نکردنی ... کنترل ذهن قدرتمند ... قواي حسی قوي ... باید همه قوا و نیروهاي درونیش رو تشدید
کنه ...
آیدن با حیرت پرسید:
- می خواي پروسه رو کامل کنی؟ می خواي یه مالتس کامل باشی؟
آدریان نفس عمیقی کشید و پاسخ داد:
- نه آیدن ... مسلمه که نمی خوام ... . اما مجبورم ... و ازت می خوام فرار کنی و برنگردي. .با تمام قوت ...
- اما تو؟
- من از تکمیل پروسه به هیچ وجه این آدریانی نیستم که الان می بینی ...
romangram.com | @romangram_com