#چشمان_سرخ_آبی_پارت_224


یدن با ترس به لشگر الف ها نگریست.

- آخه چطوري می تونیم مقابل اینهمه الف بایستیم.

آدریان نیم نگاهی به سپاه الف ها انداخت و گفت:

- یه جوري از پسشون بر میایم. فقط بهم قول بده ... هر وقت ازت خواستم با تمام توانت فرار کنی ...

- من تنهات نمی ذارم. این کاري نیست که یه دوست می کنه ...

آدریان از کوله اش یک تیر و کمان و شمشیر بیرون آورد و به دوش و کمرش بست. سپس چنگ و سازدهنی

اش را از کوله بیرون کشید و به دست آیدن داد و گفت:

- شاید یه جایی مجبور بشیم دیگه دوست هم نباشیم تا جونت رو نجات بدیم.

آیدن بازوي آدریان را فشرد و گفت:

- در اون صورت نجات پیدا کردن من چه فایده اي داره؟

- نجات تو یعنی نجات الویس. .

- من تنهایی از پسش بر نمیام ...

آدریان گردن اسبش را نوازش کرد و گفت:

- می تونی مطمئنم و ازت می خوام اون چنگ و سازدهنی رو نگه داري به یاد دوستی که امشب ممکنه از

دست بدي. .

آیدن سرش را به نشان نفی تکان داد و پاسخ داد:

- من امشب هیچ دوستی رو از دست نمی دم ...

رزا با صداي آرام و مضطربی گفت:

- ما از پس اینهمه الف بر نمیایم ...

romangram.com | @romangram_com