#چشمان_سرخ_آبی_پارت_223


- از روي ریشه درخت بپرید ... نباید بهش بخورید. جذب رنگش نشین ...

نگاه آیدن روي ریشه بزرگ و زمردي رنگی ثابت ماند که رو به رویشان قرار داشت. بلافاصله چشم برداشت و

به گردن تکشاخش چسبید و گفت:

- بپر رابرت آفرین پسر. .پرواز کن ...

سپس چشمانش را بست. اسب پرید و پیش از انکه فرود آید ، صداي فریاد آدریان را شنید که می گفت:

- نه ... الفها ...

آیدن چشم هایش را گشود. لشگر بزرگی از موجودات زیبا و هراسناك مقابلشان صف کشیده بودند. سوار بر

اسب هاي قوي هیکل و کشیده قامت. الفها درست مانند آنچه بودند که آیدن تصور می کرد. قد بلند و خوش

اندام. با چشمهایی درشت تر و کشیده تر از انسان ها. گوشهایی تیز و کمی دراز تر از گوش عادي یک انسان

معمولی. پوستی رنگ پریده و درخشان و انگشتانی کشیده و ظریف. بی شک آدریان به عنوان یک دو رگه خیلی

با آنها متفاوت بود.

آدریان نگاهی به آیدن انداخت و گفت:

- نباید به ست اعتماد می کردیم ... باید حدس می زدم این یه حقه الفیه ... چقدر احمقم. - با اضطراب و دلهره

ادامه داد: - اونا دنبال منن ...

آیدن پرسید:

- باید چی کار کنیم؟

آدریان شانه هاي آیدن را فشرد و در حالی که به چشمهاي او خیره شد. آیدن می توانست نگرانی و احساسی

برادرانه یا حتی پدرانه در نگاه آدریان ببیند. آدریان لب گزید و پاسخ داد:

- باید تو رو سالم و امن نگه داریم.

romangram.com | @romangram_com