#چشمان_سرخ_آبی_پارت_222
- چرا داري ریسک می کنی؟ به خاطر من ...
آدریان شنل سفري اش را روي دوش تکشاخش انداخت و گفت:
- این کاریه که یه دوست می کنه ...
آیدن روي اسبش پرید و لبخند ملایمی زد. صداي عجیبی شبیه صداي ناقوس از دوردست ها به گوش می
رسید. آیدن پرسید:
- این صداي چیه؟
آدریان گفت:
- ناقوس الفها ...
- کلیسا؟
- نه ناقوس قصره. . اعلام نیمه شب. .
ست فریاد زد:
- وقتشه ... هم زمان با تغییر مسیر رودخونه از راه خشکی که به وجود میاد رد بشین ... من نمی تونم بیام.
ناگهان رودخانه در خود پیچید و گرداب وار در یک نقطه می چرخید. سپس با صداي هولناکی مانند طوفانی
وحشتناك تغییر جهت داد و مسیري به آن سوي رود باز شد. راهی که با سنگهایی درخشان پوشیده شده بود.
ست بار دیگر فریاد زد:
- حالا. .با تمام سرعت ... به سنگا خیره نشین ... فقط مسیر رو به رو ...
آیدن اسبش را هی زد و به رو به رو خیره شد. سه تکشاخ با تمام سرعت می تاختند. صداي خرد شدن سنگ
هاي درخشان زیر سمهاي اسب ها به گوش می رسید. رودخانه هنوز با صداي وحشتناکی می غرید و می
خروشید. ست فریاد زد:
romangram.com | @romangram_com